جالب است ۱
نشست نقد و بررسی کتاب «مرداب روح» اثر دکتر جیمز هالیس، عصر امروز با حضور دکتر محسن سعیدی استاد دانشگاه و جمعی از مدیران فرهنگی، پژوهشگران و علاقه‌مندان علوم انسانی برگزار شد.
از رنج تا زیستن عمیق؛ واکاوی «مرداب‌های روح» در یک نشست علمی / سعیدی: رنج را بفهمیم تا زندگی کنیم / اگر بر یک انسان اثر بگذاریم، یک جهان را زنده کرده‌ایم
به گزارش کبنا نیوز، عصر امروز (یکشنبه 12 بهمن‌ماه 1404) نشست نقد و بررسی کتاب «مرداب روح» با حضور دکتر محسن سعیدی، استاد دانشگاه، در قالب سلسله جلسات متن‌خوانی برگزار شد.

در این نشست، سلیمان شهبازی مدیرکل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و از روان‌شناسان شناخته‌شده استان کهگیلویه و بویراحمد، محسن جبارنژاد مدیرکل کتابخانه‌های عمومی استان کهگیلویه و بویراحمد و پژوهشگر، به همراه جمعی از علاقه‌مندان حوزه علوم انسانی حضور داشتند.
نشست نقد و بررسی کتاب «مرداب روح» در یاسوج برگزار شدکتاب «مرداب روح» نوشته دکتر جیمز هالیس، روان‌کاو برجسته و دانش‌آموخته مؤسسه روان‌کاوی یونگ در زوریخ، به بررسی رنج‌ها و بحران‌های درونی انسان می‌پردازد؛ رنج‌هایی که نویسنده از آن‌ها با عنوان «مرداب‌های روح» یاد می‌کند. به باور هالیس، انسان ناگزیر از تجربه این مرداب‌هاست و دقیقاً در دل همین رنج‌هاست که معنا، هدف، شأن و عمیق‌ترین لایه‌های زندگی آشکار می‌شود. وی با رد جست‌وجوی خوشبختیِ مطلق و دست‌نیافتنی، بر ارزش‌گذاری آگاهانه رنج‌ها و نقش آن‌ها در رشد روحی و بلوغ روانی انسان تأکید دارد.

در ابتدای این نشست، محسن جبارنژاد با تأکید بر پیوند میان رشته‌های مختلف علوم انسانی اظهار کرد: روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، سیاست، تاریخ و فلسفه حوزه‌هایی به‌هم‌پیوسته‌اند و فهم رفتارهای فردی و اجتماعی بدون توجه به این ارتباط میان‌رشته‌ای ممکن نیست.

وی افزود: روان‌شناس زمانی می‌تواند تحلیل دقیقی ارائه دهد که از دانش سیاست، جامعه‌شناسی و تاریخ نیز بهره‌مند باشد و متقابلاً پژوهشگران علوم سیاسی نیز باید به روان‌شناسی، به‌ویژه روان‌شناسی سیاسی، توجه داشته باشند.

وی با اشاره به امکان تحلیل رفتار سیاستمداران از منظر روان‌شناسی اجتماعی و سیاسی، گفت: بسیاری از رفتارهایی که در عرصه سیاست مشاهده می‌شود، صرفاً فردی نیست، بلکه ریشه در ساختارهای روانی و اجتماعی دارد و بررسی آن‌ها نیازمند نگاه ترکیبی و عمیق است. مثلاً، رفتارهای ترامپ را می‌توان بر اساس کتابی که اخیراً می‌خواندم، تحلیل کرد. آن کتاب در واقع به کاراکترشناسی شخصیت ترامپ می‌پردازد. مثلاً، خودشیفتگی در کاراکتر ایشان کاملاً مشخص است؛ او در واقع ته آدم‌های خودشیفته است و شخصیت‌هایی دارد که اساساً نمی‌توانند همدلی کنند. رفتارهایی که از ایشان می‌بینیم، گاهی اوقات نه رفتار فردی، بلکه رفتار سیاسی است. آدمی که بیمار جنسی هم دارد، اسنادی که اخیراً از جفری اپستین آمده بیرون با آن کثافت‌کاری‌های اخلاقی که این آدم داشته، ترامپ بیمار روانشناختی هم هست، بیمار سیاسی، انواع بیماری‌های ذهنی و روحی را این آدم به نظر من دارد.

مدیرکل کتابخانه‌های عمومی استان هدف از برگزاری این سلسله نشست‌ها را ایجاد فضایی برای گفت‌وگوهای عمیق علمی و بهره‌گیری از دیدگاه اساتید دانشگاه عنوان کرد و افزود: این جلسات می‌تواند به بهبود کیفیت زیست فکری و روانی مخاطبان، به‌ویژه دانشجویان و علاقه‌مندان توسعه فردی، کمک کند؛ توسعه‌ای که مبتنی بر متون معتبر و عمیق علوم انسانی باشد و نه جریان‌های سطحی و موسوم به روان‌شناسی زرد.

جبارنژاد با انتقاد از رواج سطحی‌اندیشی در زندگی معاصر تصریح کرد: میان شیوه فکر کردن انسان‌ها و نوع زیست آن‌ها رابطه‌ای مستقیم وجود دارد و سطحی فکر کردن به سطحی زیستن منجر می‌شود.

به گفته وی، بسیاری از آسیب‌های اجتماعی امروز، از جمله افزایش آمار طلاق، گسست‌های عاطفی، بی‌تعهدی در روابط و بحران معنا، نتیجه دور شدن از تفکر عمیق و زیست معنادار است.

وی تأکید کرد: مطالعه آثاری همچون «مرداب روح» که به لایه‌های عمیق روان انسان می‌پردازد، می‌تواند زمینه‌ساز حرکت از زیست سطحی به «زندگی عمیق» باشد؛ زندگی‌ای که در آن شادکامی، معنا و زیستن خوب نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی انکارناپذیر است. 
از رنج تا زیستن عمیق؛ واکاوی «مرداب‌های روح» در یک نشست علمی / سعیدی: رنج را بفهمیم تا زندگی کنیم / اگر بر یک انسان اثر بگذاریم، یک جهان را زنده کرده‌ایممن معتقدم کسی که روانشناس است، وقتی می‌تواند روانشناس خوبی باشد که سیاست هم بخواند، جامعه‌شناسی هم بخواند، تاریخ هم بخواند، فلسفه هم بخواند. کسی که مطالعات سیاسی دارد و در حوزه مطالعات سیاست کار می‌کند، خوب است که سراغ روانشناسی سیاسی هم برود و متون روانشناختی مطالعه کند. این کار خیلی می‌تواند کمک کند به فهم منطق کنش‌های سیاسی آدم‌ها یا مثلاً مدیران و سیاستمداران. بگذارید بگویم که این بحث‌ها همه با هم مرتبطند. حوزه علوم انسانی همه مرتبط است.

در ادامه این نشست، بر نزدیکی مفاهیم روان‌کاوی یونگی به فرهنگ‌ها و سنت‌های شرقی، به‌ویژه فرهنگ عرفانی ایرانی، تأکید شد. به باور جبارنژاد، این مفاهیم به دلیل هم‌سویی با روح شرقی، ظرفیت بیشتری برای پاسخ‌گویی به پرسش‌های وجودی انسان معاصر دارند.

به گزارش کبنا نیوز، محسن سعیدی استاد دانشگاه و پژوهشگر، در نشست نقد و بررسی کتاب «مرداب روح» با اشاره به اهمیت فعالیت‌های عمیق فرهنگی و علمی، گفت: لازم می‌دانم پیش از ورود به بحث اصلی، تشکر ویژه‌ای از آقای دکتر محسن جبارنژاد داشته باشم؛ چراکه در کتابخانه‌های عمومی استان، فعالیت‌هایی در سطح چند دانشگاه انجام می‌شود و این فضا به‌درستی به محلی برای شکل‌گیری گفت‌وگوهای علمی و فرهنگی تبدیل شده است.

وی با بیان اینکه حضور اساتید و شکل‌گیری فضای علمی منسجم، کار دانشگاهی را به بهترین شکل ممکن پیش می‌برد، افزود: تجربه حدود ۱۵ تا ۱۶ سال فعالیت علمی و فرهنگی، از دوران دانشجویی تا تدریس دانشگاهی، به من نشان داده است که در کار فرهنگی الزاماً نباید به دنبال جمعیت بود. گاهی اگر حتی یک نفر در یک جلسه چیزی بیاموزد و آن را در زندگی خود به کار گیرد، همین یک نفر کافی است.

سعیدی با اشاره به تجربه‌های شخصی خود گفت: بارها پیش آمده دانشجویانی که با مشکلات مختلف مراجعه می‌کردند، پس از مدتی با موفقیت بازگشته و از تأثیر آن گفت‌وگوها سخن گفته‌اند. در آن لحظه با خود فکر می‌کردم که همین یک انسان برای من کافی است؛ زیرا در وجود او بذری کاشته شده است.

وی تأکید کرد: کار فرهنگی شاید وسعت ظاهری نداشته باشد، اما اگر بتواند بر یک انسان اثر بگذارد، در حقیقت یک جهان را زنده کرده است؛ چراکه هر انسان، خود یک جهان مستقل و ارزشمند است.

این استاد دانشگاه در ادامه به بررسی محتوای کتاب «مرداب روح» پرداخت و اظهار کرد: رویکرد جیمز هالیس در روان‌درمانی، در مقایسه با بسیاری از رویکردهای رایج روان‌شناختی، صبغه فلسفی عمیق‌تری دارد. او تلاش می‌کند به مسائل وجودی انسان از زاویه‌ای ژرف‌تر نگاه کند و خود این رویکرد را «روان‌شناسی عمقی» یا Depth Psychology می‌نامد.

وی افزود: هالیس در آثار خود هم به ساحت فردی روان انسان توجه دارد و هم به ساحت جمعی آن. استفاده از مفاهیمی مانند «ناخودآگاه شخصی» و «ناخودآگاه جمعی» نشان می‌دهد که او فرهنگ‌ها، ادیان، فلسفه‌ها و سنت‌های بومی را مطالعه کرده تا به درک عمیق‌تری از کارکرد روان انسان، سیر تحول او و مسئولیتش در جهان برسد.

سعیدی با اشاره به جایگاه علمی نویسنده کتاب گفت: جیمز هالیس از برجسته‌ترین شاگردان و ادامه‌دهندگان سنت روان‌کاوی یونگی است و آثار متعددی از جمله «ردپای خدایان» و «مرداب روح» را در کارنامه خود دارد.
وی به طراحی جلد کتاب نیز اشاره کرد و گفت: تصویر گردو با پوسته‌ای سخت که در جلد کتاب (انتشارات روان‌شناسی کاربردی، ترجمه فریبا مقدم) دیده می‌شود، بسیار معنادار است. رنج‌های انسانی در ظاهر سخت و آزاردهنده‌اند، اما اگر بتوان از این سختی عبور کرد، در دل آن‌ها معنایی عمیق و مغزی ارزشمند نهفته است.

این پژوهشگر ادامه داد: کتاب «مرداب روح» به سراغ حالت‌های وجودی‌ای می‌رود که تقریباً همه انسان‌ها در زندگی تجربه می‌کنند؛ احساس گناه، تنهایی، خیانت، فقدان، اندوه، شک، افسردگی، خشم، ترس، اضطراب، وسواس، اعتیاد و نومیدی. هدف نویسنده آن است که به ما کمک کند فهم دقیق‌تری از این حالات داشته باشیم و بتوانیم آن‌ها را معنادار کنیم.

سعیدی با تمرکز بر فصل نخست کتاب اظهار کرد: جیمز هالیس در این فصل مفهوم «گناه» را به سه دسته تقسیم می‌کند؛ گناه واقعی، گناه تدافعی و گناه وجودی. گناه واقعی به مسئولیت انتخاب‌های ما بازمی‌گردد، گناه وجودی ریشه در میل انسان به کمال و مطلق دارد و گناه تدافعی بیشتر حاصل ساختارهای روان‌رنجورانه و سوپرایگوی سخت‌گیر است.

وی توضیح داد: گناه تدافعی اغلب در نتیجه فرایندهای دوران کودکی شکل می‌گیرد؛ جایی که کودک با خودشیفتگی اولیه وارد جهان می‌شود، اما با محدودیت‌های واقعیت و سبک‌های فرزندپروری سخت‌گیرانه مواجه می‌شود. در این شرایط، سوپرایگو به‌تدریج شکل گرفته و اگر بیش از حد سخت‌گیر باشد، فرد را در بزرگسالی به احساس گناه دائمی دچار می‌کند؛ حتی زمانی که تنها از حق طبیعی خود دفاع کرده یا «نه» گفته است.

این استاد دانشگاه با اشاره به نیاز بنیادین انسان به خودابرازگری افزود: در محیط‌های بیش از حد کنترل‌گر، نیاز به ابراز احساسات، خشم، عقیده و خواسته‌ها سرکوب می‌شود و در نتیجه فرد آزادی وجودی خود را از دست می‌دهد. این وضعیت یکی از بسترهای اصلی شکل‌گیری احساس گناه تدافعی است.

سعیدی در ادامه گفت: در این جلسه تمرکز اصلی بر گناه تدافعی بود و بررسی گناه واقعی و گناه وجودی به جلسات آینده موکول می‌شود تا مخاطبان بتوانند این مفاهیم را به‌صورت عمیق‌تر و کاربردی‌تر درک کنند.
این نشست در چارچوب برنامه‌های فرهنگی کتابخانه‌های عمومی استان کهگیلویه و بویراحمد برگزار شد و با استقبال علاقه‌مندان به حوزه روان‌شناسی، فلسفه و علوم انسانی همراه بود.
از رنج تا زیستن عمیق؛ واکاوی «مرداب‌های روح» در یک نشست علمی / سعیدی: رنج را بفهمیم تا زندگی کنیم / اگر بر یک انسان اثر بگذاریم، یک جهان را زنده کرده‌ایمبه گزارش کبنا نیوز، متن صحبت‌های محسن سعیدی، استاد دانشگاه و پژوهشگر به شرح زیر است.

لازم می‌دانم پیش از ورود به بحث اصلی، تشکر ویژه‌ای داشته باشم از جناب آقای دکتر جبارنژاد که واقعاً در کتابخانه‌شان به اندازه‌ی چند دانشگاه، کار علمی و فرهنگی انجام می‌دهند. اساتید مختلف در جلسات ایشان شرکت می‌کنند، فضای علمی و فرهنگی شکل می‌گیرد و عملاً کار دانشگاهی به بهترین شکل ممکن پیش می‌رود. حضور در چنین فضایی بسیار ارزشمند و مفید است.

تجربه‌ی حدود 15-16 سال فعالیت علمی و فرهنگی ـ از دوران دانشجویی تا پس از فارغ‌التحصیلی و تدریس ـ به من نشان داده است که در عرصه‌ی کار علمی و فرهنگی لزوماً نباید به دنبال جمعیت بود. گاهی در جلسه‌ای که یک یا دو نفر شرکت می‌کنند، اگر حتی تنها یک نفر مطلبی را بیاموزد و در زندگی خود به کار گیرد و اثر مثبتی در او گذاشته شود، همین کافی است.

بارها پیش آمده که دانشجویانی با من مشورت می‌کردند، مشکلاتی داشتند، پس از یکی دو سال با موفقیت‌هایی که به دست آورده بودند بازمی‌گشتند و از من تشکر می‌کردند. وقتی به آن جوان نگاه می‌کردم، با خود می‌گفتم: همین یک جوان برای من کافی است؛ یعنی یک بذر در وجودش کاشته شده است.

می‌خواهم بگویم کار فرهنگی اغلب وسعت ظاهری زیادی پیدا نمی‌کند، اما اگر بتوانیم بر یک انسان اثر بگذاریم ـ و هر انسان خود یک جهان است ـ در واقع یک جهان را زنده کرده‌ایم. به همین دلیل است که وجود هر انسانی این‌قدر ارزشمند است؛ چون هر انسان، یک جهان است.

وی در ادامه به بررسی کتاب «مرداب روح» پرداخت و گفت: اولین نکته‌ای که به نظرم مهم است این است که رویکرد جیمز هالیس در روان‌درمانی (به‌ویژه در مقایسه با بسیاری از رویکردهای روان‌شناختی دیگر) دارای صبغه‌ی فلسفی بسیار قوی‌تری است. او تلاش می‌کند به شکلی عمیق‌تر به مسائل و مشکلات وجودی و روحی انسان بپردازد. خودش هم از این سبک به عنوان «روان‌شناسی عمقی» (Depth Psychology) یاد می‌کند.

ویژگی مهم دیگر کار او این است که هم به ساحت فردی روح و روان انسان توجه دارد و هم به ساحت جمعی. شاید به همین دلیل است که از مفاهیم «ناخودآگاه شخصی» و «ناخودآگاه جمعی» بهره می‌برد. او فرهنگ‌های مختلف را مطالعه کرده، به فلسفه، ادیان، فرهنگ‌های بومی و قومی سری زده و تمام تلاشش این بوده که بفهمد: روح و روان انسان چه کارکردی دارد؟ انسان چه سیری را طی می‌کند؟ و مسئولیت انسان در این جهان چیست؟  

وقتی کسی با این افق نگاه به کتاب «مرداب روح» نزدیک شود، می‌تواند ببیند که این کتاب قرار است او را به کدام مقصد ببرد؛ یعنی به همان جایی که از نظر هالیس باید برسیم.

جیمز هالیس یکی از برجسته‌ترین شاگردان و ادامه‌دهندگان سنت یونگ (یونگی‌ها) است. او آثار متعددی تألیف کرده؛ از جمله کتاب «ردپای خدایان» که بیشتر بر کهن‌الگوها تمرکز دارد و کتاب «مرداب روح» که موضوع اصلی بحث ماست.

نکته‌ی زیبایی که در طراحی جلد کتاب (انتشارات روان‌شناسی کاربردی، ترجمه‌ی خانم فریبا مقدم) دیده می‌شود، تصویر یک گردو است که پوست سختی دارد. این انتخاب بسیار معنادار است: حالت‌های مختلف وجودی و رنج‌هایی که انسان تجربه می‌کند، در ظاهر سخت و دشوار به نظر می‌رسند؛ اما اگر بتوانیم از آن سختی عبور کنیم و رنج را بفهمیم، در دل آن یک مغز مقوی و ارزشمند وجود دارد. به عبارت دیگر، معنای زندگی اغلب از دل همین رنج‌ها بیرون می‌آید.

این کتاب به سراغ همان حالت‌های وجودی می‌رود که تقریباً همه‌ی ما انسان‌ها ـ خواه ناخواه ـ در زندگی‌مان با آن‌ها مواجه می‌شویم: کسی نیست که هرگز احساس گناه نکرده باشد. کسی نیست که احساس تنهایی را تجربه نکرده باشد. کسی نیست که حس خیانت یا سوءاستفاده شدن به او دست نداده باشد.  کسی نیست که فقدان را تجربه نکرده باشد. یعنی حالت‌های مختلف وجودی که انسان در طول زندگی تجربه می‌کند و در دل آن‌ها رنج می‌کشد، در کتاب «مرداب روح» مورد بررسی دقیق قرار گرفته است. تمام تلاش نویسنده این است که به ما کمک کند فهم بهتری از این حالات پیدا کنیم.

مثلاً خیلی وقت‌ها در دنیای درونی خودمان، حضور مداوم احساس گناه را تجربه می‌کنیم؛ گاهی به شکل سرزنش دائمی خود، گاهی به صورت احساس ناکافی بودن، گاهی هم در قالب احساس فقدان و缺失. عذرخواهی می‌کنم که کمی تکرار شد.

اگر بتوانیم به درستی با این حالات مواجه شویم، باید ابتدا بفهمیم که این احساس گناهی که تجربه می‌کنیم دقیقاً چیست، ریشه‌اش کجاست و از کجا می‌آید. کتاب «مرداب روح» نوشته‌ی جیمز هالیس دقیقاً همین کار را انجام داده است. او در این کتاب به موضوعات مختلفی پرداخته که در فهرست مطالب هم آمده است؛ مسائلی مانند: گناه، خیانت، مرگ، اندوه، شک، تنهایی، افسردگی، درماندگی، نومیدی، وسواس، اعتیاد، خشم، ترس و اضطراب.

نویسنده این حالات را بررسی می‌کند تا ما بتوانیم از ظاهر سخت و آزاردهنده‌ی آن‌ها عبور کنیم؛ حالاتی که گاهی حتی ممکن است ما را از پا درآورند. هدف این است که بتوانیم این رنج‌ها را برای خودمان معنادار کنیم و در نتیجه به یک وسعت روحی و عمق وجودی بیشتری دست یابیم.

یکی دیگر از ویژگی‌های ارزشمند روان‌کاوی یونگی (که جیمز هالیس در همین سنت کار می‌کند) این است که این فرآیند را شبیه به چیزی می‌بیند که در سنت خودمان به آن «سلوک» می‌گوییم. در زبان یونگی به آن «فرایند تفرد» (Individuation) گفته می‌شود. یعنی هر انسانی یک سیر و سفری درونی دارد؛ سِیری از «خود» ابتدایی و ناپخته به سوی «خود» کامل‌تر و یکپارچه‌تر. در این سفر درونی، فرد با ساحت‌های مختلف روحی و وجودی خود آشنا می‌شود؛ مثلاً: مواجهه با «سایه»‌های خود، مواجهه با «آنیما» یا «آنیموس» و مواجهه با کهن‌الگوهایی که در ناخودآگاه جمعی وجود دارند.

یکی از نقاط قوت روان‌کاوی یونگی این است که انسان را یک موجود ثابت و ماشینی نمی‌بیند. انسان برخلاف بسیاری از موجودات دیگر، موجودی سیال و در حال شدن است. مثلاً یک زنبور عسل از هزاران سال پیش تا امروز تقریباً همان زندگی و همان رفتار را دارد؛ اما انسان این‌گونه نیست. هم از حیث جمعی و اجتماعی تحولات بزرگی داشته و هم از حیث فردی؛ مثلاً منِ سعیدیِ امروز با سعیدیِ شش ماه پیش یا دو سال پیش یا ده سال پیش یکی نیست. این ویژگی سیالیت و پویایی انسان در روان‌کاوی یونگی بسیار مورد توجه قرار گرفته است.

وی در ادامه گفت: فصل اول کتاب به موضوع «گناه» اختصاص دارد.  جیمز هالیس در این فصل یک تقسیم‌بندی مهم از مفهوم گناه ارائه می‌دهد. او گناه را به سه قسم تقسیم می‌کند: گناه واقعی، گناه تدافعی و گناه وجودی.  

ما اغلب احساس گناه را با خود حمل می‌کنیم. مثلاً وقتی خطایی مرتکب می‌شویم (گناه واقعی)، ذهن و روان ما به صورت ناخودآگاه شروع به ملامت و سرزنش می‌کند. گاهی این سرزنش چنان شدید است که احساس شرمساری عمیق می‌کنیم و حتی ارزشمندی خودمان را از دست می‌دهیم.

گاهی هم ممکن است فقط به کسی «نه» بگوییم؛ در برابر درخواستی که منطقی نبوده، اما بعد از آن دچار عذاب وجدان، سرزنش یا احساس گناه شویم.

یا وقتی در زندگی برای موفقیت و رسیدن به ایده‌آل‌هایمان تلاش می‌کنیم و با ناکامی مواجه می‌شویم، باز هم همان احساس گناه سراغمان می‌آید.

هالیس تأکید دارد که برای مواجهه‌ی درست با این احساس، باید میان این سه نوع گناه تمایز قائل شویم: گناه واقعی (به عنوان مسئولیت)، گناه تدافعی (نامناسب در برابر تشویش و اضطراب) و گناه وجودی. 

به نظرم بررسی دقیق و کامل این سه مفهوم در یک جلسه ممکن نیست؛ چون مطالب بسیار گسترده و عمیق است. هدف این جلسات هم این است که ان‌شاءالله جلسات بعدی پرشورتر و پرجمعیت‌تر باشد و مخاطبان بتوانند چیزی ملموس و کاربردی با خود ببرند. به همین دلیل سعی می‌کنیم هر کدام از این موضوعات را در یک یا دو جلسه به طور جداگانه و عمیق‌تر بررسی کنیم.

در ادامه محسن سعیدی گفت: برای اینکه مطالب کمی ملموس‌تر و قابل‌لمس‌تر شود، از میان سه نوع گناهی که در کتاب آمده، ابتدا به سراغ «گناه تدافعی» می‌رویم و بحث درباره‌ی «گناه واقعی» و «گناه وجودی» را به جلسه‌ی آینده موکول می‌کنیم.

گناه واقعی در واقع در مقابل مسئولیت قرار دارد. یکی از ویژگی‌های وجودی انسان ـ همان چیزی که در روان‌درمانی اگزیستانسیال و نزد فیلسوفان اگزیستانسیال به آن تأکید شده ـ آزادی است. ما چون آزاد هستیم، می‌توانیم انتخاب کنیم و هر انتخابی که انجام می‌دهیم، باید مسئولیت آن انتخاب را بپذیریم.  
خیلی وقت‌ها احساس گناهی به ما دست می‌دهد به این دلیل که انتخابی کرده‌ایم و آن انتخاب اشتباه از آب درآمده است. در نتیجه، در برابر اشتباهی که مرتکب شده‌ایم، دچار احساس گناه می‌شویم. به این نوع، «گناه واقعی» می‌گویند. 

گناه وجودی، نوع سوم، که گاهی از آن با عنوان «عقده‌ی فاوست» نیز یاد می‌شود، به این معناست که انسان میل سیری‌ناپذیری به کمال، تمامیت و رسیدن به مطلق دارد؛ اما در زندگی واقعی، کمال و تمامیت و مطلق محقق نمی‌شود.  

مثلاً فردی که دچار کمال‌گرایی است، می‌خواهد یک انسان بی‌عیب‌ونقص باشد؛ ولی در واقعیت هیچ انسانی بی‌عیب‌ونقص نیست. از یک سو میل به تمامیت وجود دارد و از سوی دیگر ما عیب و نقص داریم؛ در نتیجه مدام دچار احساس گناه می‌شویم. به این نوع احساس گناه، «گناه وجودی» گفته می‌شود. 

گناه تدافعی (یا گناه غیرواقعی) این همان چیزی است که در کتاب ابتدا به عنوان «گناه به عنوان تدافعی در برابر تشویش» مطرح شده است.  برخلاف دو نوع قبلی که واقعی و وجودی هستند، گناه تدافعی بیشتر به روان‌رنجوری ما مربوط می‌شود؛ یعنی به ساختار روانی ما برمی‌گردد. در روان ما بخشی وجود دارد که سرزنشگر است؛ همان «دیگری» درونی که فروید از آن با عنوان سوپرایگو (Super-ego) یاد می‌کند، یا بعدها در روان‌درمانی به آن والد درونی، والد سرزنشگر یا منتقد درونی گفته می‌شود.  

این بخش سرزنشگر، به صورت افراطی و غیرواقع‌بینانه ما را مورد ملامت و سرزنش قرار می‌دهد.  افرادی که طرحواره‌هایی مانند ایثار، تنبیه، اطاعت یا طرحواره‌های مشابه دارند، معمولاً بیشتر دچار این نوع احساس گناه می‌شوند.

سعیدی در ادامه بیان کرد: در این جلسه می‌خواهیم بیشتر روی همین گناه تدافعی تمرکز کنیم. گناه به عنوان تدافعی در برابر تشویش. بسیاری از اوقات آنچه گناه می‌نامیم، گناه واقعی به معنایی که گفته شد نیست؛ بلکه غالباً نوعی احساس دلشوره‌ی زیاده‌ازحد و حتی نوعی گیجی است. در ادامه نویسنده توضیح می‌دهد که خیلی وقت‌ها این احساس در بدن ما ظاهر می‌شود؛ گاهی به شکل دلشوره‌ی جسمانی، گاهی به صورت نشانه‌های روان‌تنی (اگر شدید باشد، خودش را به شکل‌های مختلف نشان می‌دهد).

جلوتر می‌آید و مثالی می‌زند:  خیلی وقت‌ها می‌شنویم که مردم می‌گویند وقتی به کسی «نه» می‌گویند، یا وقتی عصبانی می‌شوند. مثلاً کسی مرز شما را جابه‌جا می‌کند، به حق و حقوق شما احترام نمی‌گذارد، ارزشمندی شما را زیر سؤال می‌برد. به صورت طبیعی دچار خشم می‌شوید. همین که خشم خود را ابراز می‌کنید، بلافاصله ممکن است دچار عذاب وجدان یا احساس گناه شوید.  فرض کنید آقایی سر کار بوده، خسته به خانه برمی‌گردد و عصبانیت خود را نشان می‌دهد؛ در حالی که دقیقاً نمی‌داند وظیفه‌ی والدگری‌اش نسبت به فرزندش چیست و چگونه باید آن را به طور کامل انجام دهد.  مثلاً فرزند یک‌ساله یا دوساله در ابتدای زندگی‌اش به چه چیزی نیاز دارد؟ به حضور فیزیکی و عاطفی پدر و مادر. حالا فرض کنید برای پدر سفری کاری پیش می‌آید و مجبور است دو ماه از خانه دور باشد. در این موقعیت ممکن است دچار احساس گناه شود که: «چرا من وظیفه‌ام را نسبت به فرزندم انجام نمی‌دهم؟» چنین احساساتی به تدریج از دوران کودکی در ما شرطی شده‌اند.

نکته‌ی مهم این‌جاست که نویسنده می‌خواهد بگوید: این احساس گناهی که ما تجربه می‌کنیم، ریشه در دوران کودکی دارد؛ یعنی از همان زمان شکل می‌گیرد.

او مکانیزم شکل‌گیری این نوع احساس گناه را این‌گونه توضیح می‌دهد: کودک در ابتدای دوران کودکی ـ به تعبیر فروید ـ دچار نوعی خودشیفتگی اولیه (Primary Narcissism) است؛ یعنی جهان باید تماماً بر مدار او بچرخد. هر چیزی که او می‌خواهد باید فراهم باشد. او پادشاه مطلق این جهان است و همه‌ی خواسته‌هایش باید بی‌درنگ برآورده شوند.

مثلاً کودک دوساله‌ای را در نظر بگیرید: گرسنه است، مادر می‌خواهد برایش غذا بیاورد، اما او نمی‌تواند صبر کند تا غذا خنک شود؛ باید حتماً داغی آن را احساس کند. چرا؟ چون کودک بر بستر نهاد عمل می‌کند؛ نهادی که بر اساس اصل لذت (Pleasure Principle) کار می‌کند و می‌گوید: «من همین الان می‌خواهم، همین حالا!»

این خودشیفتگی ویژگی طبیعی دوران کودکی است. اما وقتی کودک وارد دنیای بیرون می‌شود و با جهان بزرگسالی ارتباط برقرار می‌کند، با چه چیزی مواجه می‌شود؟  جهان بیرونی بر اساس اصل واقعیت (Reality Principle) عمل می‌کند.  در نتیجه، کودک با واقعیت محدودکننده روبه‌رو می‌شود؛ یعنی واقعیت همیشه ارضاکننده نیست. اگر خواسته‌ای داری، باید صبر کنی تا برآورده شود؛ خیلی وقت‌ها هم اصلاً برآورده نمی‌شود.

در این مواجهه چه اتفاقی می‌افتد؟  وقتی خودشیفتگی کودک با محدودیت‌های دنیای واقعی برخورد می‌کند، کم‌کم بخشی از روان او شکل می‌گیرد به نام سوپرایگو (Superego)؛ همان بخشی که وظیفه‌ی «باید» و «نباید» را بر عهده دارد، وظیفه‌ی محدود کردن ما انسان‌ها را دارد، تعیین می‌کند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط، و بخش اخلاقی وجود ما را تشکیل می‌دهد.

این‌جاست که دیگری سرزنشگر در روان ما شکل می‌گیرد؛ چارچوب می‌زند، واحدهای «نباید» تعیین می‌کند.

حال اگر تجربه‌ی دوران کودکی ما به شدت محدودکننده بوده باشد ـ مثلاً والدینی با سبک فرزندپروری مستبدانه و کنترل‌گر داشته باشیم؛ والدینی که هیچ‌وقت حق را به ما ندهند، اجازه‌ی انتخاب ندهند، اجازه‌ی پیگیری علایق و نیازهایمان را ندهند، آزادی عمل برایمان قائل نشوند ـ نتیجه چه می‌شود؟  
سوپرایگویی که در ما شکل می‌گیرد، متورم و بیش از حد سخت‌گیر می‌شود. بیش از اندازه ملامت می‌کند، بیش از اندازه سخت می‌گیرد. حتی اگر به کره‌ی ماه هم بروی، انگار این پدر و مادر درونی‌شده، این محیط دوران کودکی درونی‌شده، تو را رها نمی‌کند و در مقابل هرگونه ابراز نیاز، هرگونه ابراز وجود، به تو احساس گناه می‌دهد.

در ادامه‌ی کتاب آمده است:  «خودشیفتگی طبیعی کودک تمامی خواسته‌هایش را به طور خودانگیخته بیرون می‌ریزد»؛ یعنی کودک چون در خودشیفتگی اولیه است، خواسته‌هایش را آزادانه بیان می‌کند، دوست دارد نیازها و علایقش ارضا شود. اما این خواسته‌ها با سد به‌هم‌فشرده‌ی دنیای بزرگسالان مواجه می‌شود؛ سدی که نیروی نامحدودی برای تنبیه، دریغ کردن تأیید و محبت دارد.

از سوی دیگر، یکی از ویژگی‌های دوران کودکی این است که کودک وابسته است؛ وابسته به دیگری (پدر و مادر). ارزشمندی‌اش را بر اساس تأیید و عشقی که از والدین دریافت می‌کند، می‌سازد. وقتی کودک با خواسته‌ها و امیال نامحدودش با این سد والدین مواجه می‌شود و عدم تأیید دریافت می‌کند (مثلاً: «اگر چنین چیزی بخواهی از دستت ناراحت می‌شوم»، «اگر این کار را بکنی کتکت می‌زنم»)، چه اتفاقی می‌افتد؟  رابطه‌ای بین ایگو (Ego) و سوپرایگوی در حال شکل‌گیری به وجود می‌آید. ایگو به این نتیجه می‌رسد که: «از این به بعد اگر بخواهم فلان خواسته‌ام را ابراز کنم، ممکن است با طرد شدن، تنبیه، ناراحتی دیگری مواجه شوم.»  
و به این ترتیب، این نوع خاص از احساس گناه شکل می‌گیرد.

این نوع احساس گناه کجاها خودش را نشان می‌دهد؟ اجازه دهید به زبان جفری یانگ و طرحواره‌درمانی بگویم:  
هر انسانی (هر کودکی) یک سری نیازهای اساسی روان‌شناختی دارد. یکی از مهم‌ترین این نیازها نیاز به خودابرازگری است.  

خودابرازگری یعنی: بتوانم آزادانه نیازم را ابراز کنم. بتوانم عقیده‌ام را بگویم. بتوانم نظرم را بیان کنم. بتوانم از حقوق خودم دفاع کنم. بتوانم خشمم را نشان دهم. همه‌ی این‌ها در حیطه‌ی نیاز به خودابرازگری قرار می‌گیرد. اگر در محیطی بیش از حد محدودکننده بزرگ شویم (مثل سبک فرزندپروری مستبدانه و کنترل‌گر که گفتیم)، این نیاز به خودابرازگری شدیداً آسیب می‌بیند.   در نتیجه فرد معمولاً آزادی وجودی خود را از دست می‌دهد: آزادی در بیان، آزادی در ابراز احساسات، آزادی در ابراز خشم و مانند آن.

این نشست در چارچوب برنامه‌های فرهنگی کتابخانه‌های عمومی استان کهگیلویه و بویراحمد برگزار شد و با استقبال علاقه‌مندان به مباحث روان‌شناسی، فلسفه و علوم انسانی همراه بود.
https://kebnanews.ir/vdcj8heimuqeyyz.fsfu.html
نام شما
آدرس ايميل شما

تازه ها