حضور "امیرعباس صفرزاده"، نوجوان یاسوجی در برنامه تلویزیونی محفل، فراتر از یک قرائتِ فنی، تجلیگاهِ شکوهِ فرهنگی و فریادِ نجیبانهی استعدادی بود که از دلِ "رنج و کار" برخواست. او در حالی با پوشش اصیل لری و صنایع دستیِ غریبِ دیارمان قدم بر صحنه گذاشت که ردپای غفلت بعضی از مسئولان در برندسازی این ظرفیتها به وضوح دیده میشد؛ اما آنچه این حضور را به یک مانیفستِ اخلاقی تبدیل کرد، نه فقط صوتِ خوشِ او، بلکه روایتِ دستهای پینهبستهی پدری نقاش بود که ثابت کرد در آشفتهبازارِ عناوین و مناصب، این "نانِ حلال" و "غیرتِ خانوادگی" است که میتواند ستاره بیافریند.




اوج این حضور، در روایت صادقانه پدر امیرعباس نهفته بود. پدری که در ردیف شریفترین طبقه اجتماع یعنی «کارگران» قرار دارد. افشای خاطره تلخ جایزهای (دوچرخهای) که در دوران نوجوانی به او وعده داده شد اما هرگز به دستش نرسید، پرده از یک اشکال در مدیریتهای گذشته برداشت؛ بدقولیهایی که میتواند ایمان و انگیزه یک نسل را نشانه رود.
سکانس پایانی این حضور، یعنی بوسه زدن روحانی برنامه بر دستان یک نقاش ساختمان بود و مشخص کرد که «شأن و منزلت، خریدنی نیست؛ ساختنی است.» پدری که با رزق حلال، فرزندی قاری و متخلق تربیت کرده، شایسته خم شدن و بوسه زدن است.

.jpg)
.jpg)
























