تعداد نظر۲
جالب است ۰
کهگیلویه و بویراحمد، استانی نخبه‌خیز اما گرفتار دیوان‌سالاری فضیلت‌گریز، مناسبات ایلی و ضعف انسجام نخبگانی است؛ جایی که منابع حیاتی چون آب به سود همسایگان منتقل می‌شود، رسانه‌ی استانی به نمایش فولکلور محدود مانده و گفت‌وگوی واقعی با زنان و جوانان جای خود را به مونولوگ‌های رسمی داده است. دکتر بدره، استادیار دانشگاه الزهرا، با نقد این وضعیت تأکید دارد تا زمانی که فضیلت و شایستگی مبنای مدیریت قرار نگیرد و شبکه‌ای منسجم از نخبگان برای دفاع از منافع مردم شکل نگیرد، توسعه‌ی سیاسی و فرهنگی واقعی در این استان دست‌نیافتنی خواهد بود.
برای برون‌رفت از این وضعیت، تنها یک راه پیش روی ماست: بازگشت به فضیلت‌محوری واقعی / گرفتار شدن در مناسبات قدرت، تولید فرهنگ را مختل کرده است
به گزارش کبنا نیوز، دکتر محسن بدره، استادیار مطالعات زنان در دانشکده علوم اجتماعی و اقتصاد دانشگاه الزهرا (س)، در گفت‌وگویی اختصاصی با کبنا نیوز با بیان اینکه به دلیل اقامت در خارج از استان از طریق ارتباطات غیرمستقیم با مسائل استان کهگیلویه و بویراحمد اطلاع پیدا می‌کنم، نابرابری جنسیتی را فراتر از محرومیت فردی توصیف و اظهار کرد: در مطالعات زنان، نمی‌توان نابرابری میان زن و مرد را صرفاً به‌عنوان محرومیت یک جنس بررسی کرد. در جوامع در حال توسعه مانند استان ما، محرومیت‌های جغرافیایی (روستاها و حاشیه شهرها در برابر مرکز) و اقتصادی (طبقات کم‌برخوردار در برابر برخوردار) با نابرابری جنسیتی هم‌پوشانی پیدا می‌کنند و ضریب محرومیت زنان را به‌صورت تصاعدی افزایش می‌دهند.

وی افزود: در مطالعات زنان، چارچوبی نظری به نام «هم‌پوشانی محرومیت‌ها» وجود دارد که برای تحلیل نابرابری‌ها به‌کار می‌رود. بر اساس این چارچوب، نابرابری میان دو جنس (زن و مرد) در برخورداری از حقوق و امکانات را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان محرومیت یک جنس به‌تنهایی بررسی کرد. به عبارت دیگر، محرومیت‌ها در بسترهای اجتماعی، اقتصادی و جغرافیایی مختلف تشدید می‌شوند. برای مثال، در جوامع شهری، روستایی یا در حال توسعه، محرومیت‌ها در مناطق حاشیه‌ای، روستاها یا پیرامون شهرها نمود بیشتری دارند. 

این محرومیت‌ها گاه به شکلی ساختاری با موقعیت جغرافیایی (مرکز در برابر پیرامون) یا وضعیت اقتصادی (طبقات برخوردار در برابر طبقات کم‌برخوردار) پیوند می‌خورند. نکته کلیدی اینجاست که وقتی نابرخورداری زنان را در مناطقی با وضعیت اقتصادی پایین، مناطق روستایی یا حاشیه شهرها بررسی می‌کنیم، ضریب محرومیت به‌صورت تصاعدی افزایش می‌یابد. به بیان دیگر، زنان در این مناطق نه‌تنها با نابرابری جنسیتی مواجه‌اند، بلکه با محرومیت‌های ناشی از جغرافیا، اقتصاد و ساختارهای اجتماعی نیز دست‌به‌گریبان‌اند.

حتی در تحلیل‌های کلان‌تر، مشاهده می‌شود که در طبقات مرفه جامعه نیز زنان نسبت به مردان از برخی حقوق و فرصت‌ها کمتر برخوردارند. حال اگر این وضعیت را به جوامع پیرامونی، قشرهای اقتصادی پایین‌تر یا مناطق روستایی و عشایری تعمیم دهیم، شدت محرومیت‌ها چندین برابر می‌شود. این وضعیت به‌ویژه در مسائل انسانی و آسیب‌های اجتماعی نمود بیشتری پیدا می‌کند.

برای نمونه، گرسنگی یا سوءتغذیه به‌عنوان یک مسئله انسانی، برای همه افراد دشوار است، اما برای مادران بار مضاعفی به همراه دارد. مادران علاوه بر تحمل محرومیت‌های شخصی، دغدغه تأمین نیازهای خانواده را نیز بر دوش می‌کشند. این نگرانی در حوزه‌های دیگر مانند معماری و امکانات خانه، تحصیل فرزندان، ازدواج دختران و مدیریت هزینه‌های زندگی نیز صدق می‌کند. مادران اغلب در این حوزه‌ها خود را در «آخرین صف» قرار می‌دهند و اولویت را به دیگران می‌دهند. 

وی در ادامه گفت: تغییرات فرهنگی در هر جامعه‌ای به‌تدریج رخ می‌دهند و به‌صورت دفعی و ناگهانی محقق نمی‌شوند. در استان مورد بحث، که طی صد سال گذشته عمدتاً تحت تأثیر زندگی عشایری، ایلی و روستایی بوده، مناسبات میان زنان و مردان همچنان از الگوهای سنتی تأثیر می‌پذیرد. این مناسبات، چه در سطح خانواده و چه در ساختارهای طایفه‌ای و ایلی، هویت‌های جنسیتی متمایزی را برای زنان و مردان تعریف کرده‌اند که همچنان در فرهنگ و معاشرت‌های اجتماعی مناطق مختلف استان کهگیلویه و بویراحمد مشهود است.

برای مثال، در گردهمایی‌ها و میهمانی‌ها، نحوه آرایش و جایگاه افراد در نشست‌ها، به‌ویژه تفاوت میان زنان و مردان، نشان‌دهنده این تفاوت‌های هویتی است. نمی‌خواهم این الگوها را تأیید یا رد کنم، اما به نظر می‌رسد نوعی مردسالاری خاص در فرهنگ استان کهگیلویه و بویراحمد وجود داشته که البته همه جنبه‌های آن منفی نیست. بخشی از این فرهنگ به فتوت و جوانمردی مردان و احترام به زنان بازمی‌گردد. بااین‌حال، نمی‌توان انکار کرد که این مناسبات ریشه در سبک زندگی ایلی و سنتی دارد، به‌طوری‌که مردانگی با جنگاوری، ریاست و قرار گرفتن در مراتب بالاتر سلسله‌مراتب اجتماعی و خانوادگی تعریف می‌شده است.

این الگوها در معاشرت‌های امروزی نیز قابل‌مشاهده‌اند، اما با تبدیل تدریجی جامعه به سمت شهرنشینی و شکل‌گیری شهرهای کوچک‌تر، این مناسبات به اشکال جدیدی بروز پیدا کرده‌اند. برای نمونه، نقش‌هایی که پیش‌تر در ساختارهای ایلی برای زنان تعریف شده یا نشده بود، اکنون در قالب آرایش‌های سیاسی، گروه‌ها، احزاب و باندهای قدرت بازتولید می‌شوند. برای تحلیل دقیق این تحولات، باید شاخص‌های توسعه انسانی (مانند شاخص توسعه انسانی یا HDI) را در صد سال گذشته بررسی کرد. 

یکی از شاخص‌های کلیدی، تحصیلات زنان است. ایران در پنجاه سال گذشته در زمینه آموزش، به‌ویژه آموزش زنان، پیشرفت چشمگیری داشته و نرخ رشد تحصیلات در این حوزه در جهان جزو بالاترین‌ها بوده است. بااین‌حال، این دستاوردها لزوماً به تغییرات متناسب در واقعیت‌های اجتماعی منجر نشده‌اند. به‌عنوان مثال، افزایش نرخ تحصیلات زنان به مشارکت برابر در بازار کار، حضور در مناصب مدیریتی یا نقش‌آفرینی در عرصه‌های سیاسی و رسانه‌ای ترجمه نشده است. 
      
برای نمونه، در حالی که درصد زنان دارای تحصیلات عالی در مقایسه با پنجاه سال گذشته افزایش چشمگیری یافته، حضور زنان در جایگاه‌های تصمیم‌ساز، نمایندگی مجلس، شوراهای شهر یا دیگر مناصب کلیدی همچنان محدود است. حتی در انتخابات، زنان به‌ندرت به‌عنوان نامزدهای جدی مطرح شده‌اند. این وضعیت، که البته از منظر من به‌عنوان فردی که در این منطقه زندگی نمی‌کنم ممکن است نیاز به بررسی دقیق‌تر داشته باشد، نتیجه ترکیبی از دیوان‌سالاری معاصر ایران و تداوم مناسبات فرهنگی سنتی است.

به بیان دیگر، ما در شهرهای امروزی همچنان شاهد نوعی «ایل‌های شهرنشین» هستیم. مناسبات ایلی و طایفه‌ای همچنان در ساختارهای اجتماعی و حتی اقتصادی منطقه نقش دارند. این پیوند میان سنت و مدرنیته، از جمله در کانون‌های اقتصادی استان، نشان‌دهنده پیچیدگی‌هایی است که تحلیل دقیق‌تری را می‌طلبد.

در جامعه معاصر ما، مناسبات اجتماعی همچنان تحت تأثیر ساختارهای سنتی، به‌ویژه در قالب خانواده‌ها، خانوارهای بزرگ و طوایف، شکل گرفته‌اند. این الگوها در روابط میان زنان و مردان نیز نمود دارند. به نظر می‌رسد آنچه امروز شاهدیم، ترکیبی از دیوان‌سالاری مدرن و مناسبات فرهنگی سنتی است که جایگاه زنان را در جامعه تعریف می‌کند. این آمیزه، واقعیت کنونی را شکل داده و بر نقش و حضور زنان در عرصه‌های مختلف اثر گذاشته است.

از منظر تاریخی، به‌ویژه در مقاطعی از تاریخ معاصر ایران، نقش زنان در جامعه دستخوش تغییراتی شده و گاه به حاشیه رانده شده است.

وی در پاسخ به سؤالی مبنی بر اینکه در سال‌های اخیر، موضوعاتی مانند قانون حجاب، حضور زنان در فضاهای عمومی یا مشارکت سیاسی آن‌ها بیش از پیش در کانون توجه قرار گرفته است. بااین‌حال، پرسش اینجاست که چرا برخی مسائل مانند حضور زنان در ورزشگاه‌ها یا موضوع حجاب در رسانه‌ها و گفتمان عمومی برجسته می‌شوند، اما موضوعاتی مانند مشارکت زنان در مناصب مدیریتی و یا دیگر امورات مهم مربوط به این قشر کمتر مورد توجه قرار می‌گیرند؟ اظهار کرد: به نظر می‌رسد مسائل زنان تا حد زیادی تحت تأثیر گفتمان‌های سیاسی قرار گرفته‌اند. منظور از «گفتمان‌زده» این است که برخی موضوعات به‌گونه‌ای مطرح می‌شوند که بیش از آنکه بازتاب‌دهنده واقعیت‌های اجتماعی باشند، در خدمت اهداف سیاسی قرار می‌گیرند. برای تحلیل این موضوع، می‌توان از دو منظر به مسائل زنان نگریست: نخست، واقعیت‌های عینی زندگی زنان و چالش‌های آن‌ها؛ و دوم، نحوه بازنمایی این مسائل در رسانه‌ها و گفتمان‌های عمومی.

واقعیت این است که اکثریت زنان در جامعه با مسائل انسانی و عامه‌ای مانند معیشت، مسکن، بهداشت، آموزش و پرورش فرزندان، ازدواج و رفاه خانواده دست‌وپنجه نرم می‌کنند. علاوه بر این، مسائل خاص زنان، مانند بیکاری، تورم یا نابرابری‌های اقتصادی، نیز وجود دارند. بااین‌حال، رسانه‌ها و گفتمان‌های عمومی گاه به‌جای تمرکز بر این اولویت‌ها، موضوعاتی را برجسته می‌کنند که ممکن است در مقایسه با نیازهای اصلی زنان، اولویت کمتری داشته باشند. این فرآیند، که در اصطلاح روزنامه‌نگاری به «دستور کارسازی» (Agenda Setting) معروف است، سبب می‌شود برخی مسائل مانند حضور زنان در ورزشگاه‌ها یا موضوع حجاب به‌طور گسترده مطرح شوند، در حالی که مسائل بنیادی‌تر، مانند معیشت یا حقوق قانونی زنان، کمتر مورد توجه قرار گیرند.
      
برای مثال، موضوع حضور زنان در ورزشگاه‌ها، گرچه از منظر حقوق شهروندی و احترام به شأن زنان مهم است، تنها بخشی از جامعه زنان را در بر می‌گیرد. در مقابل، مسائلی مانند معیشت، به‌ویژه برای مادران، یا عدم پرداخت حق‌الارث شرعی به زنان، چالش‌هایی فراگیرتر و عمیق‌تر هستند. در بسیاری از مناطق، به‌ویژه در جوامع عشایری، مطالبه حق‌الارث برای زنان با موانع فرهنگی و اجتماعی همراه است و گاه به طرد شدن یا خشونت‌های عاطفی و کلامی علیه آن‌ها منجر می‌شود. اگر این حق به‌طور کامل اجرا شود، می‌تواند تأثیر چشمگیری بر رفاه اقتصادی و جایگاه اجتماعی زنان داشته باشد. 

به‌عنوان نمونه، تصور کنید در یک بازه 10 ساله، با فرهنگ‌سازی و اجرای قانون، حق‌الارث زنان در یک استان به‌طور کامل پرداخت شود. این اقدام می‌تواند میلیاردها تومان به اقتصاد زنان و خانواده‌ها تزریق کند و شأن اجتماعی آن‌ها را ارتقا دهد. این در حالی است که چنین موضوعاتی، با وجود اهمیت و فراگیری، کمتر در رسانه‌ها یا گفتمان‌های عمومی مطرح می‌شوند، زیرا زنان درگیر این مسائل اغلب فاقد رسانه، صدا یا ابزار لازم برای طرح مطالبات خود هستند.

از سوی دیگر، مسائل مربوط به سلامت و رفاه زنان، مانند ورزش و تحرک بدنی، نیز از اهمیت بسزایی برخوردارند. مشاهده می‌شود که بسیاری از زنان، به‌ویژه در سنین بالاتر، به دلیل کمبود امکانات ورزشی یا نبود فرهنگ‌سازی مناسب، از سلامت جسمی و تحرک کافی برخوردار نیستند. این موضوعات، که به کیفیت زندگی اکثریت زنان مرتبط‌اند، نیازمند توجه، برنامه‌ریزی و تخصیص منابع هستند، اما گاه در سایه موضوعات سیاسی یا رسانه‌ای قرار می‌گیرند.
 دکتر محسن بدره، استادیار مطالعات زنان در دانشکده علوم اجتماعی و اقتصاد دانشگاه الزهرا (س) در گفت‌وگو با <a href='https://www.kebnanews.ir' target='_blank'>کبنا نیوز</a>؛برای مواجهه با این مسائل، دولت و نهادهای مسئول باید فراتر از گفتمان‌های سیاسی عمل کنند و به واقعیت‌های زندگی زنان، به‌ویژه نیازهای بنیادی آن‌ها، توجه نشان دهند. این امر نیازمند بازنگری در اولویت‌های رسانه‌ای، فرهنگ‌سازی و تخصیص منابع به مسائل کلیدی مانند معیشت، آموزش و حقوق قانونی زنان است.

برای تحلیل مسائل زنان، همواره باید میان واقعیت‌های عینی زندگی آن‌ها و بازنمایی این مسائل در گفتمان‌های عمومی تمایز قائل شد. این مقایسه به ما کمک می‌کند تا درک دقیق‌تری از اولویت‌ها و نیازهای واقعی زنان به‌دست آوریم. علاوه بر این منظر، می‌توان از زاویه‌ای دیگر نیز به پرسش شما پاسخ داد: رابطه میان جنسیت و مناسبات قدرت.

امر جنسیت و مناسبات میان دو جنس، گرچه در ظاهر موضوعی خصوصی و شخصی به نظر می‌رسد، عمیقاً با ساختارهای قدرت در خانواده و جامعه پیوند دارد. این موضوع در طول تاریخ و در فرهنگ‌های مختلف، از جمله فرهنگ ایرانی، بارها به‌عنوان ابزاری برای تنظیم مناسبات قدرت به‌کار گرفته شده است. یکی از نمودهای بارز این رابطه، مسئله پوشش است. 
     
در جامعه‌شناسی بدن، بدن به‌عنوان یک رسانه تلقی می‌شود که از طریق آن پیام‌های هویتی و اجتماعی منتقل می‌گردند. نحوه غذا خوردن، ورزش کردن، پوشش، راه رفتن و حتی نمایش یا پنهان کردن بدن، همگی حامل پیام‌هایی هستند که هویت فرد و جایگاه او را در جامعه تعریف می‌کنند. از این‌رو، پوشش، به‌ویژه حجاب، به موضوعی با ابعاد هویتی و سیاسی تبدیل شده است. 

برای مثال، در تاریخ معاصر ایران و برخی دیگر از جوامع، پوشش زنان به ابزاری برای بیان مواضع سیاسی بدل شده است. در جریان انقلاب اسلامی ایران، بسیاری از زنان، حتی آن‌هایی که به‌صورت متعارف چادر نمی‌پوشیدند، با انتخاب چادر به‌عنوان نمادی از اعتراض و هویت انقلابی، پیامی سیاسی منتقل کردند. این پدیده، که برخی آن را «انقلاب محجبه» نامیده‌اند، در مصر و دیگر جوامع نیز مشاهده شده است. در مصر، بخشی از طبقه متوسط که منتقد حکومت‌های سکولار بودند، به سمت محجبه‌تر شدن حرکت کردند تا هویت و موضع سیاسی خود را ابراز کنند.

بااین‌حال، در برخی مقاطع تاریخی ایران، برداشتن حجاب یا تغییر در نوع پوشش نیز به‌عنوان بیانی سیاسی در برابر ساختارهای موجود به‌کار رفته است. این دوگانگی نشان‌دهنده آن است که پوشش زنان، چه در جهت حفظ آن و چه در جهت تغییر آن، اغلب به‌عنوان ابزاری برای اهداف سیاسی، چه در حمایت از یک جریان و چه در مخالفت با آن، استفاده شده است.

این پیچیدگی‌ها ریشه در عدم درک عمیق ظرافت‌های فرهنگی ایران دارد. ما نتوانسته‌ایم رابطه میان زیست سنتی و بازتولید آن در زندگی مدرن، تحولات جنسیتی و نقش پوشش در این تحولات را به‌درستی فهم کنیم. فقدان شناخت دقیق از تربیت جنسی و مدیریت فرهنگی نادرست در این حوزه، مسائل زنان را به زمینی برای نزاع‌های سیاسی تبدیل کرده است. 

در بسیاری از موارد، به‌جای آنکه به زنان اجازه داده شود خود مسیرشان را انتخاب کنند، با قوانین، مصوبات و دستور کارسازی‌های رسانه‌ای، تلاش شده مسیری از پیش تعیین‌شده به آن‌ها نشان داده شود. این رویکرد، که گاه به معنای محدود کردن انتخاب‌های زنان است، مانع از آن می‌شود که صدای واقعی آن‌ها شنیده شود و مطالبات اصلی‌شان، مانند معیشت، آموزش و حقوق قانونی، در اولویت قرار گیرد.

برای مواجهه با این چالش‌ها، نیاز است که سیاست‌گذاری‌ها و گفتمان‌های فرهنگی از حالت سیاسی‌زدگی خارج شوند و به‌جای تعیین مسیر برای زنان، فضایی فراهم شود که آن‌ها خود بتوانند مطالبات و نیازهایشان را مطرح و پیگیری کنند. این امر مستلزم بازنگری در رویکردهای رسانه‌ای، فرهنگ‌سازی و توجه به واقعیت‌های زندگی زنان است.

وی در پاسخ به این سؤال که زنان در عرصه‌های مختلف، از جمله علم، پزشکی و ورزش، نمونه‌های فراوانی از موفقیت را به نمایش گذاشته‌اند. بااین‌حال، در بسیاری از موارد، چه در سطح خانواده و چه در سطح جامعه، تلاش می‌شود مسیر زندگی زنان از پیش تعیین شود. برای مثال، گاه به زنان دیکته می‌شود که چه رنگی بپوشند، چگونه رفتار کنند یا چه نقشی ایفا کنند. این سخت‌گیری‌ها نه‌تنها به خودی خود مسئله‌ساز می‌شوند، بلکه گاه به موضوعی برای قانون‌گذاری یا بحث‌های عمومی تبدیل می‌گردند، چه توضیحی دارید؟ اظهار کرد: به نظر می‌رسد این وضعیت از دو عامل ناشی می‌شود: نخست، عدم شناخت کافی مسئولین از نیازها و مطالبات واقعی زنان؛ و دوم، تأثیرپذیری از سبک زندگی‌ای که در جامعه رواج یافته و گاه به‌عنوان معیار تحمیل می‌شود. پاسخ به این پرسش که چرا چنین وضعیتی شکل گرفته، پیچیده است، اما می‌توان به برخی جنبه‌های آن اشاره کرد.

یکی از مشکلات اساسی، فقدان گفت‌وگوی واقعی میان نهادهای حاکمیتی و اقشار مختلف جامعه، به‌ویژه زنان و جوانان، است. به‌جای آنکه با این گروه‌ها به‌عنوان افرادی دارای شخصیت و تجربه زیسته وارد گفت‌وگو شویم، گاه رویکردی یک‌طرفه اتخاذ می‌شود. این رویکرد، که می‌توان آن را «مونولوگ ابدی» نامید، فرض می‌کند که نهادهای رسمی همواره در جایگاه حق قرار دارند و دیگران باید خود را با آن‌ها هماهنگ کنند. نتیجه این وضعیت، گسست زبانی و ارتباطی میان حاکمیت و مردم است. رسانه‌های رسمی و نهادهای حکومتی گاه به ابزارهایی تفننی و ملال‌آور تبدیل می‌شوند که از واقعیت‌های جامعه دورند، و در مقابل، مردم نیز به سخنان آن‌ها گوش نمی‌دهند یا اهمیتی برایشان قائل نیستند.

برای رفع این مشکل، باید از برج عاج پایین آمد و گفت‌وگویی دوسویه را آغاز کرد. این گفت‌وگو نه‌تنها به شناخت بهتر تجربه زیسته و نگاه گروه‌های مختلف، مانند زنان و جوانان، منجر می‌شود، بلکه زبان مشترکی برای تعامل ایجاد می‌کند. پذیرش اینکه ممکن است در برخی رویکردها اشتباهاتی وجود داشته باشد، گامی اساسی برای ایجاد درک متقابل و گفت‌وگوی فرهنگی است.

در مورد مسائل زنان، این موضوع اهمیت بیشتری پیدا می‌کند، زیرا این مسائل به‌شدت مستعد سیاسی شدن هستند. تاریخ نشان داده که موضوع زنان، به دلیل ارتباط آن با ساختارهای قدرت و سلطه، بارها برای اهداف سیاسی به‌کار گرفته شده است. برای مثال، مفهوم «انقلاب جنسی» یا تحولات مرتبط با جنسیت، که در ظاهر امری خصوصی به نظر می‌رسد، در علوم سیاسی به‌عنوان ابزاری برای تغییر ساختارهای سنتی و پیشبرد اهداف گروه‌های خاص استفاده شده است. این موضوع نشان‌دهنده پیوند عمیق امر شخصی با امر سیاسی است.

در گرماگرم اعتراضات و تنش‌های اجتماعی، پرسش‌های بنیادینی مطرح می‌شود: چرا افراد یک ملت، که باید با همدلی و همبستگی با یکدیگر تعامل کنند، گاه با خشم و جدایی با هم روبه‌رو می‌شوند؟ این وضعیت نتیجه نبود گفت‌وگوی واقعی، عدم درک متقابل و سیاسی شدن بیش‌ازحد موضوعاتی است که می‌توانستند از طریق تعامل سازنده حل‌وفصل شوند.

برای برون‌رفت از این چالش‌ها، لازم است که نهادهای مسئول، به‌ویژه در حوزه مسائل زنان، به‌جای تحمیل مسیرهای از پیش تعیین‌شده، فضایی برای شنیدن صدای زنان و مشارکت آن‌ها در تصمیم‌گیری‌ها فراهم کنند. این امر نیازمند بازنگری در رویکردهای رسانه‌ای، ایجاد بسترهای گفت‌وگوی فرهنگی و توجه به نیازهای واقعی زنان، مانند معیشت، آموزش و حقوق قانونی، است.

برای درک دلایل وضعیت کنونی مسائل زنان، باید به پیشینه تاریخی و اجتماعی آن توجه کرد. سلطه، چه از سوی دستگاه‌هایی که مدعی مرام‌های اخلاقی و دینی هستند و چه از سوی جریان‌هایی که رویکردهای غیر دینی را نمایندگی می‌کنند، می‌تواند به شیوه‌های مختلف اعمال شود. ادعای اخلاقی یا دینی بودن به‌تنهایی کافی نیست و باید در محک تجربه سنجیده شود. برای مثال، جریان فمینیسم، که در ظاهر مدافع حقوق زنان است، در برخی موارد به ابزاری برای پیشبرد اهداف مدرنیسم صنعتی و تأمین نیروی کار ارزان و کم‌توقع در خدمت انقلاب صنعتی و نظام‌های اقتصادی غرب تبدیل شده است. این نشان می‌دهد که دفاع از حقوق زنان، چه تحت لوای اخلاق و چه به نام آزادی، گاه به بهانه‌ای برای سلطه بدل می‌شود.
    
این استاد دانشگاه در پاسخ به این سؤال که مسائل زنان در ایران اغلب از منظر سیاسی، چه اصول‌گرایانه و چه اصلاح‌طلبانه، دیده می‌شوند. این نگاه سیاسی‌محور، که در رسانه‌ها، محافل دانشگاهی و حتی گفتمان‌های کارشناسی نمود دارد، گاه مانع از توجه به واقعیت‌های زندگی زنان می‌شود، چرا؟، اظهار کرد: یکی از دلایل اصلی این وضعیت، فقدان گفت‌وگوی واقعی با زنان است. به‌جای گفت‌وگو «با» زنان، همواره گفت‌وگو «درباره» یا «بر» آن‌ها بوده است. در حوزه ترویج دین، اخلاق و فرهنگ، زبان غالب، زبانی مردانه بوده و معرفت‌شناسی زنانه کمتر در فهم دین، تجربه دینی و مدیریت فرهنگی دخیل شده است. این نبود مشارکت زنان در گفتمان‌های فرهنگی و دینی به ابتذال در گفت‌وگوها منجر شده است. برای نمونه، بحث‌های مرتبط با پوشش زنان گاه به سطحی‌ترین شکل ممکن تقلیل یافته و به‌جای فهم تجربه زیسته زنان، به جدل‌های بی‌حاصل تبدیل شده است.
 دکتر محسن بدره، استادیار مطالعات زنان در دانشکده علوم اجتماعی و اقتصاد دانشگاه الزهرا (س) در گفت‌وگو با <a href='https://www.kebnanews.ir' target='_blank'>کبنا نیوز</a>؛این مسئله در حوزه‌های دیگر نیز قابل‌مشاهده است. برای مثال، در شهرسازی، تا چه حد فضاهای شهری، مانند معابر، ساختمان‌ها و پارک‌ها، با در نظر گرفتن نیازهای زنان طراحی شده‌اند؟ آیا زنان، چه به‌عنوان فرد و چه به‌عنوان مادر، در این فضاها احساس راحتی و آسایش می‌کنند؟ در مدیریت رسانه‌ها نیز، تا چه حد زبان و نگاه زنانه به جهان بازتاب یافته است؟ جامعه انسانی نیازمند آن است که هر دو جنس به‌عنوان خودشان محترم شمرده شوند و به رسمیت شناخته شوند. 

در برخی موارد، رویکردهای تفکیک جنسیتی، به بهانه‌های مختلف، زنان را از فضای اجتماعی حذف می‌کنند و جامعه را از لطافت و مشارکت زنانه محروم می‌سازند. از سوی دیگر، در برخی جریان‌ها، زنان به‌گونه‌ای وادار می‌شوند که هویت‌های مردانه را تقلید کنند، مثلاً در پوشش، گفتار یا رفتار، تا در گروه‌های اجتماعی پذیرفته شوند. این هر دو رویکرد، چه حذف زنان و چه تحمیل هویت‌های غیرخودی، به نابرابری و ناعدالتی جنسیتی دامن می‌زنند.
      
برای ایجاد تعادل، دستگاه فرهنگی و مدیریتی جامعه باید به‌گونه‌ای عمل کند که هر جنس به‌عنوان خودش محترم باشد. این احترام متقابل، عدالت جنسیتی را در فضای اجتماعی تقویت می‌کند و بستری برای گفت‌وگوی فرهیخته و محترمانه فراهم می‌آورد. در چنین فضایی، حضور زنان در جامعه نه به‌صورت ابزاری یا تقلیدی، بلکه به‌عنوان خود واقعی‌شان، معنا پیدا می‌کند.

دوستان گرامی، از جمله روحانیون، مهندسان، پزشکان و متخصصان رشته‌های مختلف علوم فنی، علوم پایه و علوم انسانی، نقش مهمی در تدوین قوانین، برنامه‌ریزی‌ها و سیاست‌گذاری‌های فرهنگی ایفا می‌کنند. این گروه‌ها به دلیل جایگاه و تخصص خود، تأثیر قابل‌توجهی بر روندهای فرهنگی و اجتماعی دارند. بااین‌حال، صرف داشتن دغدغه برای انجام کار فرهنگی کافی نیست. برای مثال، ممکن است فردی آرزو داشته باشد که مقاوم‌ترین ساختمان‌ها را بسازد تا در برابر زلزله آسیب نبینند، اما اگر تخصص او در حوزه علوم اجتماعی یا انسانی باشد، این هدف به دلیل نبود دانش فنی لازم محقق نخواهد شد.

این قاعده در حوزه فرهنگ و امور اجتماعی نیز صادق است. بدون درک عمیق از پیچیدگی‌های فرهنگ و فرایندهای اجتماعی، نمی‌توان سیاست‌گذاری‌های مؤثری انجام داد. باید و نبایدهای قانونی، که در حوزه حقوق تعریف می‌شوند، با باید و نبایدهای اجتماعی، که در روان‌شناسی اجتماعی و رفتارهای فردی و جمعی ریشه دارند، تفاوت دارند. برای نمونه، تصمیم‌گیری‌های یک زن جوان درباره نوع پوشش، ادبیات گفتاری، رفتار اجتماعی یا ایفای نقش‌هایش در جامعه، تحت تأثیر فرایندهای پیچیده روان‌شناختی و اجتماعی قرار دارد. این فرایندها به‌مراتب فراتر از چارچوب‌های صرفاً قانونی هستند و نیازمند فهمی عمیق از دینامیک‌های اجتماعی و فرهنگی‌اند.

برای سیاست‌گذاری فرهنگی مؤثر، لازم است که تصمیم‌گیران و برنامه‌ریزان از دانش تخصصی در علوم اجتماعی و روان‌شناسی بهره‌مند باشند و به‌جای رویکردهای یک‌جانبه، به تعامل و گفت‌وگوی واقعی با گروه‌های مختلف جامعه، به‌ویژه زنان، روی آورند. این امر به درک بهتر نیازها و تجربه‌های زیسته افراد کمک می‌کند و سیاست‌هایی متناسب با واقعیت‌های اجتماعی را رقم می‌زند.

بدره در پاسخ به سؤالی در خصوص تعارضات فرهنگی در جامعه، برای مثال، مجلس قانونی به نام «حجاب و عفاف» تصویب می‌کند، اما در صداوسیما فیلم‌های هالیوودی پخش می‌شود که بازیگران زن با پوشش‌هایی کاملاً متفاوت ظاهر می‌شوند. یا در مدارس، برخی معلمان درباره حجاب و عفاف صحبت می‌کنند، اما خودشان در ظاهر و رفتار (مانند نوع پوشش یا حتی لاک ناخن) با آنچه تبلیغ می‌کنند، تناسبی ندارند. این تناقض‌ها چگونه می‌توانند الگویی برای دانش‌آموزان باشند؟ آیا با این وضعیت می‌توان کار فرهنگی کرد؟  فراتر از این، مسائل فرهنگی به اجرا هم وابسته‌اند. برای مثال، در رانندگی، وقتی پارکینگ کافی در شهر نیست، افراد مجبور به تخلف می‌شوند. یا در موضوعاتی مانند رعایت حق تقدم، خودزنی‌های فرهنگی در جامعه دیده می‌شود. این پیوست‌های فرهنگی که مدام از آن‌ها صحبت می‌شود، کجا هستند و چه اثری داشته‌اند؟ اگر وزارت فرهنگ و ارشاد و نهادهای مشابه نمی‌توانند این مسائل را حل کنند، چرا وجود دارند؟ اظهار کرد: برای پاسخ به پرسش شما، باید به چند جنبه توجه کنیم. نخست، مسئله دیوان‌سالاری و بروکراسی است. دستگاه‌های فرهنگی ما گاه گرفتار ساختارهای قدرت، مناصب، بودجه‌ها و مناسباتی هستند که لزوماً به تولید فرهنگ به شکلی که انتظار می‌رود منجر نمی‌شوند. این واقعیت، بخشی از مشکل را توضیح می‌دهد.

برای فهم بهتر وضعیت کنونی جامعه، نیازی به تحلیل‌های پیچیده نیست. گاهی یک بیت شعر می‌تواند واقعیت را به‌خوبی بیان کند. حافظ، شاعری با عمق عرفانی و نقد اجتماعی هنرمندانه، در اشعارش به طبقات مختلف جامعه، از روحانیون و زاهدان تا حاکمان و دنیاداران، نقدهایی وارد کرده است. اگر اشعار حافظ را به زبان امروزی ترجمه کنیم، همچنان با مسائل امروز ما مرتبط‌اند. او در بیتی می‌گوید: «آآتشِ زهد و ریا خرمنِ دین خواهد سوخت - حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز و برو» این بیت به رابطه میان بدنه مردم و کسانی که مدعی ترویج دین، اخلاق و تربیت هستند، اشاره دارد. 

به بیان دیگر، آنچه حافظ مطرح می‌کند، تناقض میان ظاهر و باطن برخی مدعیان ترویج دین و اخلاق است. این تناقض تنها به مسئله حجاب و عفاف محدود نمی‌شود، بلکه در بسیاری از حوزه‌های فرهنگی و اجتماعی دیده می‌شود. برای مثال، اگر از منظر دینی سخن می‌گوییم، باید پرسید: چه تعداد از مردم به احکام دینی مانند نماز پایبندند؟ چه تعداد آداب گفتاری را، به‌ویژه در حضور فرزندانشان، رعایت می‌کنند؟ چه تعداد به حقوق دیگران (حق‌الناس) و حلال و حرام توجه دارند؟

در این میان، نباید مردم را در جایگاه نخست نقد قرار داد. وظیفه اصلی ما حمایت از حقوق مردم و نقد کسانی است که مسئول تأمین این حقوق‌اند. بااین‌حال، به‌عنوان بخشی از جامعه، ما نیز باید خودمان را ارزیابی کنیم. رسانه‌ها، که خود از مردم‌اند، می‌توانند این خودارزیابی را تسهیل کنند. مسئله این است که تناقض‌های فرهنگی، چه در صداوسیما، چه در مدارس و چه در رفتارهای اجتماعی، نتیجه نبود پیوست‌های فرهنگی مؤثر و فقدان گفت‌وگوی واقعی میان نهادهای فرهنگی و مردم است. 

برای رفع این مشکلات، دستگاه‌های فرهنگی باید از رویکردهای یک‌جانبه و دیوان‌سالارانه فاصله بگیرند و به‌جای تحمیل باید و نبایدها، فضایی برای گفت‌وگو و مشارکت مردم، به‌ویژه زنان، فراهم کنند. این گفت‌وگو می‌تواند به درک بهتر نیازها و تجربه‌های زیسته جامعه منجر شود و سیاست‌گذاری‌های فرهنگی را به واقعیت‌های اجتماعی نزدیک‌تر کند.

یکی از چالش‌های اساسی جامعه ما در مناسبات دیوان‌سالاری، نبود فضیلت به‌عنوان مبنای تصمیم‌گیری‌ها و تخصیص مناصب است. نه‌تنها فضیلت بنیاد اصلی نیست، بلکه در بسیاری از حوزه‌ها، نظام‌های مدیریتی و اجتماعی ما فضیلت‌گریز عمل می‌کنند. منظور از فضیلت‌گریزی این است که افرادی با دغدغه‌های اخلاقی و اجتماعی اصیل، تخصص و ترکیبی از شایستگی و فضیلت، کمتر در مناصب کلیدی قرار می‌گیرند. این افراد، که می‌توانند با گفتار و تصمیم‌گیری‌هایشان برآیندی از خواست و نیازهای جمهور مردم را نمایندگی کنند، اغلب فرصت تأثیرگذاری نمی‌یابند.
 دکتر محسن بدره، استادیار مطالعات زنان در دانشکده علوم اجتماعی و اقتصاد دانشگاه الزهرا (س) در گفت‌وگو با <a href='https://www.kebnanews.ir' target='_blank'>کبنا نیوز</a>؛
این وضعیت، رابطه ما با مفهوم جمهوریت را نیز تضعیف کرده است. ایده جمهوریت، یعنی اداره امور توسط مردم، ریشه‌ای دیرینه دارد و در تاریخ، از یونان باستان تا فرهنگ‌های دیگر، به اشکال مختلف مطرح بوده است. برخی مخالفان این ایده معتقدند که مردم نمی‌توانند مسیر درست را تشخیص دهند و باید گروهی خاص امور را مدیریت کنند. اما ما مدعی هستیم که جمهور مردم باید تصمیم‌گیرنده باشند. اگر جمهوریت بر پایه فضیلت بنا شود و شایسته‌ترین افراد، که نیازها و واقعیت‌های جامعه را می‌شناسند، در رأس امور قرار گیرند، می‌توان به یک جمهوریت فرهیخته دست یافت.

متأسفانه، در دستگاه‌های فرهنگی ما، بسیاری از مدیران و تصمیم‌گیرندگان فاقد تخصص و فهم عمیق فرهنگی‌اند. این کمبود در رفتار، تصمیم‌گیری‌ها، گفتار، سوابق تحصیلی و تعاملات اجتماعی آن‌ها مشهود است. برای مثال، در استان ما، مشکلات کشوری مانند بی‌نظمی‌های اداری گاه به‌صورت مضاعف بروز می‌کنند. این وضعیت، که پیش‌تر به مفهوم «هم‌پوشانی محرومیت‌ها» اشاره کردم، در اینجا نیز صدق می‌کند: مصائب و چالش‌ها در مناطق محلی تشدید می‌شوند.

یکی از دلایل این مشکلات، نبود فضیلت‌محوری در تخصیص مناصب، ثروت و قدرت است. در استان ما، مناسبات فامیلی و ایلی همچنان نقش پررنگی دارند. به‌تعبیری، گویی کنفدراسیون‌های ایلی، مشابه دوران ایلخانی، امور را هدایت می‌کنند. ابن خلدون در نظریه عصبیت خود توضیح می‌دهد که ایل‌ها برای حفظ انسجام قبیله‌ای، به حمایت بی‌چون‌وچرا از اعضای خود اولویت می‌دهند، حتی اگر این حمایت به قیمت نادیده گرفتن شایستگی باشد. این عصبیت قومی، که در جامعه ظاهراً شهرنشین ما همچنان پابرجاست، در مناسبات جنسیتی نیز اثرگذار است.

پرسش این است: آیا در مناصب تخصصی، زنان نخبه و شایسته‌ای نداریم که بتوانند فارغ از پشتوانه‌های قبیله‌ای، سیاسی یا جناحی، مسائل را به‌صورت حرفه‌ای حل کنند؟ چرا حضور این زنان در مناصب کلیدی محدود است؟ پاسخ این است که بدون حرکت به‌سوی فضیلت‌محوری، راه برون‌رفتی از این چالش‌ها وجود ندارد. فضیلت‌محوری به معنای قرار دادن افراد شایسته، متخصص و دغدغه‌مند در جایگاه‌های تصمیم‌گیری است تا بتوانند با گفت‌وگو و نمایندگی خواست‌های مردم، به توسعه فرهنگی و اجتماعی کمک کنند.
     
وی در ادامه گفت: در کنار همه‌ی مسائل پیش‌گفته، یک زمینه‌ی منطقه‌ایِ خاص نیز وجود دارد که در سطح کشور و به‌ویژه در رابطه با استان‌های همجوار قابل‌بررسی است. فرهنگ بومی ما سرشار از حماسه‌های تاریخی است؛ از مقاومت‌های ایلات در برابر رضاشاه تا رویارویی‌های دوران محمدرضا شاه. نکته‌ی قابل‌تأمل این است که در نبردهای نظامی، پیروزی‌های شگفت‌انگیز و حیرت‌آوری به‌دست می‌آمد، اما بلافاصله در نبرد سیاسی شکست می‌خوردند. به‌سادگی، با ایجاد تفرقه میان نیروهای اجتماعی منطقه، پروژه‌های دیگری بر استان تحمیل می‌شد.
 دکتر محسن بدره، استادیار مطالعات زنان در دانشکده علوم اجتماعی و اقتصاد دانشگاه الزهرا (س) در گفت‌وگو با <a href='https://www.kebnanews.ir' target='_blank'>کبنا نیوز</a>؛
پیش از استقلال استان کهگیلویه و بویراحمد، این منطقه گاه زیر نظر فارس و گاه زیر مجموعه‌ی خوزستان بود. این وضعیت، به نظر من، هنوز به‌طور کامل پایان نیافته است. نوعی سلطه‌ی پنهان یا آشکار از سوی برخی استان‌های بزرگ و پرنفوذ ادامه دارد. ما البته ملی می‌اندیشیم و اصفهان، فارس و خوزستان را استان‌های عزیز ایران می‌دانیم؛ اما دقیقاً برای اینکه بتوانیم ملی بیندیشیم، باید با همه‌ی مناطق کشور عادلانه رفتار کنیم.

نگاه برخی استان‌های همجوار به کهگیلویه و بویراحمد، عمدتاً نگاه به «منابع خام» است؛ به‌ویژه در حوزه‌ی آب. سدهای متعددی در این استان احداث شده‌اند که هیچ‌یک برای آبادانی خود استان طراحی نشده‌اند و علاوه بر مسائل زیست‌محیطی جدی، منافع اصلی آن‌ها به استان‌های دیگر منتقل می‌شود. برای مثال، سد تنگ‌سرخ را در نظر بگیرید؛ عامل اصلی آن استان فارس است و بخش مهمی از مدیریت منابع آب منطقه نیز عملاً در دست همان استان قرار دارد.

حتی در رسانه‌ی استانی، یعنی شبکه‌ی دنا، مسائل حیاتی و توسعه‌ای کهگیلویه و بویراحمد به‌ندرت بازتاب جدی پیدا می‌کنند. برنامه‌ها بیشتر به نمایش عناصر فولکلوريك مانند پخت نان بلوط، رقص و آداب محلی محدود می‌شوند و کمتر به مشکلات اساسی و راهبردی استان پرداخته می‌شود. به‌نظر می‌رسد اراده‌ای برای ایجاد توسعه‌ی سیاسی و فرهنگی واقعی در این منطقه وجود ندارد.

یکی از ریشه‌های اصلی این وضعیت، ضعف انسجام نخبگانی است. ما استانی نخبه‌خیز هستیم؛ افراد بسیار مؤثری در عرصه‌های نظامی، امنیتی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و آموزش عالی داریم، اما این نخبگان هنوز به یک شبکه‌ی منسجم برای پیشبرد منافع استان تبدیل نشده‌اند. بسیاری از آنان، به‌دلیل حفظ مناصب خود یا به دلایل دیگر، در برابر اجحاف‌هایی که به این منطقه می‌شود سکوت کرده‌اند و برخی متأسفانه حتی همدست شده‌اند. وضعیت کنونی استان ترکیبی از سکوت، بی‌مبالاتی و گاه همدستی است.
     
در فرهنگ بومی ما نیز نشانه‌هایی از این پراکندگی دیده می‌شود. ژاپن را در نظر بگیرید: جامعه‌ای که روزگاری کاملاً قبیله‌ای بود و هر طایفه پرچم و بیرق خود را داشت. آن‌ها همه‌ی بیرق‌ها را کنار گذاشتند و به نماد واحد دایره‌ی قرمز در زمینه‌ی سفید (نماد طلوع خورشید) رسیدند و از آنجا به توسعه دست یافتند. ما هنوز به آن سطح از انسجام ملی-منطقه‌ای برای توسعه‌ی استان کهگیلویه و بویراحمد نرسیده‌ایم.

عضو هیئت علمی دانشگاه الزهرا (س) در بخش دیگری از صحبت‌هایش در پاسخ به سؤالی مبنی بر اینکه اول آنکه ما در کشوری با یکی از کهن‌ترین و غنی‌ترین تمدن‌های جهان زندگی می‌کنیم. ایران از معدود سرزمین‌هایی است که هزاران سال تمدن ممتد داشته و به‌هیچ‌وجه کشوری تازه‌تأسیس نیست. با این حال، همچنان در حوزه‌ی فرهنگ معاشرت، قانون‌پذیری، آرامش کلامی و رفتاری، و حتی در ساده‌ترین تعاملات روزمره (مثل رانندگی در ترافیک) با چالش‌های جدی روبه‌رو هستیم. اضطراب، پرخاش، نزاع در نگاه و کلام، و بی‌صبری، بخشی از واقعیت روزمره‌ی ماست. دوم، وضعیت تحصیلات و رشد علمی در استان ما (و متأسفانه در بسیاری از نقاط کشور) مطلوب نیست. نرخ پایین قبولی در کنکور، رشد کند یا متوقف بسیاری از جوانان، و بی‌تفاوتی نسبت به علم و پژوهش، نشانه‌هایی از یک بحران عمیق فرهنگی و اجتماعی است.سوم، دانشگاه‌ها و اساتید که باید پیشران تحول فرهنگی و اجتماعی باشند، امروز در حاشیه قرار گرفته‌اند. پرسش اساسی این است: چرا اساتید دانشگاه در تصمیم‌گیری‌های سیاسی، مدیریتی و فرهنگی استان و کشور هیچ جایگاهی ندارند؟ چرا وقتی یک مدیر یا مسئول انتخاب می‌شود، کانال اصلی ورود او روابط خویشاوندی، طایفه‌ای یا سیاسی است، نه شایستگی علمی و اخلاقی؟ اظهار کرد: پاسخ این پرسش را باید در دو سطح جست‌وجو کرد: الف) سطح فردی: هر استاد و روشنفکری باید از خود بپرسد که آیا به اندازه‌ی کافی مسئولیت اجتماعی خود را انجام داده است؟ آیا سخنرانی عمومی کرده، در رسانه حضور داشته، ایده طرح کرده، درد جامعه را فریاد زده یا حتی یک قدم عملی برای حل مشکل برداشته است؟ این پرسش از همه‌ی ما (از جمله خود من) بر حق است. ب) سطح ساختاری: دانشگاه‌های ما متأسفانه به دستگاهی برای «خنثی‌سازی» و «ساکت‌سازی» آدم‌های باهوش و دغدغه‌مند تبدیل شده‌اند. استادی که با قرارداد علمی‌پیمایی وارد دانشگاه می‌شود، سال‌ها باید «بچه‌ی خوب» باشد، حرف اضافه نزند، انتقاد نکند، با هیچ نهادی (شهرداری، استانداری، وزارتخانه) درگیر نشود تا شاید پس از 10 یا 15 سال به «رسمی قطعی» برسد. همین ساختار ارتقا و ترفیع سالانه، که در دست کسانی است که خودشان اغلب از همین کانال‌های غیرشایسته‌محور آمده‌اند، استاد را به سکوت و بی‌تفاوتی وامی‌دارد.

وی ادامه داد: نتیجه این می‌شود که «ببرها» از عرصه‌ی اجتماعی کنار می‌روند و میدان برای «شغال‌ها» خالی می‌ماند. برای برون‌رفت از این وضعیت، تنها یک راه پیش روی ماست: بازگشت به فضیلت‌محوری واقعی. یعنی: قرار دادن شایسته‌ترین، دغدغه‌مندترین و متخصص‌ترین افراد (اعم از زن و مرد) در مناصب کلیدی،  شکستن حلقه‌های خویشاوندی و طایفه‌ای در مدیریت، اصلاح ساختار دانشگاه‌ها به‌گونه‌ای که استاد منتقد و مسئولیت‌پذیر تشویق شود نه تنبیه، و در نهایت، ایجاد انسجام نخبگانی و اجتماعی در استان که منافع ملی را فدای منافع قبیله‌ای و شخصی نکند. تا زمانی که این تغییرات ساختاری و فرهنگی رخ ندهد، نه مسائل زنان حل خواهد شد، نه فرهنگ معاشرت بهبود می‌یابد، و نه استان و کشور به جایگاهی که شایسته‌ی تمدن چند هزار ساله‌اش است، خواهد رسید.

بدره تصریح کرد: باید اذعان کنیم که مشکل نه فقط در دستگاه فرهنگی، نه در روحانیت، نه در معلمان و نه صرفاً در روشنفکران است؛ مشکل ساختاری و عمیق‌تر از آن است که بتوان آن را به یک گروه خاص نسبت داد. دانشگاه نیز بخشی از همان دستگاه عریض و طویل بروکراتیک و سیاسی است که به استاد می‌گوید: «تو نباید حرف بزنی، نباید مسئولیت اجتماعی‌ات را آن‌گونه که فرهیختگی اقتضا می‌کند انجام دهی، نباید نقد کنی، نباید درد جامعه را فریاد بزنی.» استاد پیمانی، استادیار، دانشیار و حتی استاد تمام، سال‌ها باید «بچه‌ی خوب» باشد تا شاید روزی «رسمی قطعی» شود. این یعنی ساکت‌سازی سیستماتیک کوشاترین و فرهیخته‌ترین فرزندان این سرزمین. نتیجه‌اش این شده که جامعه حق دارد بپرسد: پس اساتید دانشگاه کجا هستند؟ چرا مسائل اساسی را حل نمی‌کنند؟ چرا نقد نمی‌کنند؟ چرا ایده نمی‌دهند؟ چرا در میدان نیستند؟

پاسخ اما دو وجه دارد:  یکی وجه فردی (که همه‌ی ما باید پاسخ‌گو باشیم) و دیگری وجه ساختاری (که دانشگاه را به صنعتی برای تولید مقاله و خنثی‌سازی ذهن‌های خلاق تبدیل کرده است).

استادیار مطالعات زنان در دانشکده علوم اجتماعی و اقتصاد دانشگاه الزهرا (س) در پایان با بیان اینکه اجازه دهید بحث را با یک پیشنهاد عملی به اتمام برسانیم، گفت: در شهر یاسوج و استان کهگیلویه و بویراحمد، چند مسئله‌ی کاملاً مشخص و حیاتی وجود دارد که شایسته است به‌صورت جدی و پیوسته در دستور کار رسانه‌ها، نشست‌های علمی و برنامه‌ریزی شهری قرار گیرد: مسئله‌ی خودکشی (به‌ویژه در میان جوانان) که به شدت نیازمند پژوهش‌های میان‌رشته‌ای و اقدام فوری است؛ زیست جنسی و مناسبات عاطفی-جنسیتی جوانان؛ بحران‌های خانوادگی و افزایش طلاق؛ شهرسازی و مدیریت شهری (از فرودگاه گچساران که در بیرون حتی دو صندلی برای مسافر منتظر تاکسی ندارد تا پارک‌ها، پیاده‌روها و فضای عمومی یاسوج که اغلب فاقد حداقل زیبایی و کارکرد هستند)؛بی‌نظمی‌های شهری و استانی که با وجود همه‌ی زحمات، تصویر کلی مثبتی از استان به مسافر و شهروند ارائه نمی‌دهد.
 دکتر محسن بدره، استادیار مطالعات زنان در دانشکده علوم اجتماعی و اقتصاد دانشگاه الزهرا (س) در گفت‌وگو با <a href='https://www.kebnanews.ir' target='_blank'>کبنا نیوز</a>؛وی افزود: این مسائل را می‌توان با تشکیل کارگروه‌های مشترک از روان‌شناسان، جامعه‌شناسان، مردم‌شناسان، شهرسازان و متخصصان علوم سیاسی به‌صورت علمی و مداوم پیگیری کرد و از دل آن، محصولات رسانه‌ای قوی، گزارش‌های سیاستی و راهکارهای عملی استخراج کرد.
بدره تأکید کرد: تا زمانی که این مسائل حیاتی در اولویت برنامه‌ریزی، پژوهش و رسانه قرار نگیرند، هیچ‌یک از شعارهای فرهنگی و توسعه‌ای به نتیجه نخواهد رسید.
https://kebnanews.ir/vdchx-nm-23nvvd.tft2.html
نام شما
آدرس ايميل شما

جواد
بالاخره یه آدم پیدا شد درست و حسابی حرف بزنه.دمت گرم
بویراحمد عزتمند
احسنت و چه زیبا توضیح دکرت عزیز خوش تیپ فرمودند اما کاش مصاحبه را یه جا منتشر نمی کردید ک خسته کننده نشود.