تاریخ انتشار
جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰ ساعت ۰۲:۳۲
کد مطلب : ۴۳۷۰۷۱
یادداشت| سروش درست

صدای شوم لیکه در «لیکک»

نفتی که آشنا بود و بومی!
۹
۲
صدای شوم لیکه در «لیکک»
کبنا ؛سعدی ام! سعدی گلستان بویراحمد و بوستانِ کهگیلویه و بویراحمد. 
حافظم! حافظم به حفاظت از زبان مادریم. زبان لری که شیرین است و دیرین. 
نظامی ام! نظامی‌ام در اسکندر نامه؛ در هفت پیکر و در سرایش رزمنامه‌ی آریوبرزن و اسکندر. در جان دادن عُشاق در
” کَلِ حُسینَک «و» جزیره مجنون “. شیرینم در جمعِ خسرو خوبان ایل، در کوهسارِ دلگزا و تلخِ توسعه نیافتگی دیار و یارم، فرهادم و در رویای شیرین. دیار کهگیلویه و بویراحمد و یارِ وفادار، مردمانِ پر زِ صفا و وفایم. در شجاعت و شیردلی، باصفایند و در سخاوتِ دلداری و نگهداری از وطن، باوفایند. 
من مولویم! مولانای رومم در چروم و دشت روم. چوبکی بر دست دارم و بر نمدِ سخن دوستان صمیم، مردانه می‌نوازم؛ نه زِ بهر حقد که از برای نقد. بر نمد آن را نمی‌نوازم، بل بر گَردِ سخن یاران ندیم می‌نوازم. 
من جامی ام! جامی از مَی آب و شرابِ دیارم - سرزمین شورانگیز آب و آفتاب- را جانانه سر می‌کشم. می‌نوشم به سلامتی! …
نوشِ چشمان مهربان تان! …
در جامِ جهان نمایم، میراث دار نفت و گاز و آب و جنگل و کوه و معادن و مخازن و اکوتوریسم طبیعی و دنا - بخوانید آلپِ ایران زمین- داروهای گیاهی و هزاران ثروت هنگفت دگر هستم. میراثی که مردمان استانم از آن عاقند. 
دیوان جامِ جم نمایم سرشار از شعر نبود جام نام، هویت و شغل است. قصیده‌ی دراز نبود جام کار و غزل‌های ناب از نبود کام برای جوانان دیّار و دیارم دل را می‌کند کباب. دیاری که هر تکه اش، قصه‌ی پرغصه‌ای در سینه‌ی پر خزینه‌ی خویش دارد. 
حکیم سنایی ام! در هر سِن و سَنه ای، ثنای وطن سر و سامانم می‌دهد و سنا. سپاس و پاسِ ثنای ایلمردان و ایلبانوانی که در دهلیزهای تودرتو و تاریک تاریخ، دستِ غیرت بر کمر همّت زده و مردانه، از مام وطن دفاع کرده اند. ستایش سزای دلاورانی که در هشت سال دفاع از نام و ناموس ایرانی و قاموس اسلامی، با تقدیم خون سرخ خویش، دولتمند، شهره‌ی آفاقند و سربلند. 
دهلوی‌ام! از هند تا زِ ایران قیمت خود گفته ای، نرخ بالا کن که ارزانی هنوز. 
صائبم! صائب تبریزی که شعرها سروده دلخیز و تب ریز. تک بیت‌های ناب و صوابی در ساحت مردانِ سپیدبختِ سفیدار، مردان سی و سخت، مردمان پاتاوه، مارگون و لوداب، شیرمردان کبگیان و سرفرازان بهمئی و گچساران و باباکلان و آبشیرین سروده ام. 


گاه بر فراز دنا، از سقوط هواپیمای آسمان فریاد قلمم به هوا خاست و گاه، در فرودِ بید بلند، دادم برای بیداد کارگران شرکت نفت، به زمین نشست. نفتی که آشنا بود و بومی. کارگر نفت هم استانی را ناآشنایش خواندند و اخراجش کردند به بهانه‌ی” غیر بومی! “گاه از صعود دنا نوردان و همیاری در حادثه‌ی زلزله به سی سخت، سخت ایستاده ام. در همکاری و همدردی مردم، سخنم آشناست و گیرا. 
از باشت و دیل و آرو، از بی‌بی حکیمه تا نیمدور، از دوگنبدان تا باوی حکایت‌ها روایت کرده ام. از حادثه‌ی ده بزرگ تا کم و بیش‌های توسعه نیافتگی فرهنگی و اقتصادی و سیاسی. از حرف‌های مردی از ده کوچک. 
از لنده و سوق تا چهار سوق کلات و قلعه دختر، از دشمن زیاری و طیبی، از لیکک و شوربختی دختران دم بخت. از شنیدن صدای شوم لیکه در لیکک و دیدن جوانی بر دار احساس و طناب خودکشی. دردها چشیده‌ام و شعرها سروده ام: 
از زنده رود مارون، خواهر تنی کارون که دردمند است و جوانانش، در شالیزار بی‌آب و شالی، زار می‌زنند. به جای نشا و نشاط و دَرو و درود، به جای خالی شالی نگریسته و گریسته اند. 

اشکم سرازیر شده است از دیدن رخِ چون ماهِ دهدشت- وطنم، نازِ تنم- که دهی شده است بی‌آب و خاک مرغوب و دَرن دشتی. شهری که روزگاری بلادِ شاهان بود و شاهپور، اینک بلای جان است و سوت و کور. نه شاهی مانده است، نه بلدی و نه پوری! …
دهدشتی‌ها رخت و بختشان را پیچیده و جلای دهدشت کردند تا در یاسوج در پی مراد باشند و مقصود. مراد زندگی و مقصود ارزندگی! …
افسوس که زادگاهم یاس وج – سرزمین یاس و ریواس و برنجاس و اُلماس و لهراس- یاسش، خشکیده؛ ریواسش، پلاسیده، الماسش، رنگ پریده؛ لهراسش، تکیده و برنجاسش، به رنج آس‌ها و رنجه‌ی آسیه‌ها بدل شده است. شهری با شمایی شبیه روستای توسعه یافته است. با سوء مدیریت شهری، نه می‌توان روستایش نامید و نه می‌توان شهرش دید. شهری توسعه نایافته در ابعاد مختلف شهری، که شهردار در مقابل دخترکانش- آس‌ها و آسیه ها- شرم زده از سیمای نازیبای شهر است. دخترکانی شرمناک از شغل بیکاری پدر و بیماری مادر، برای دیدن قرص نان- نه در آسمان که بر سفره و خوان - زباله گردی می‌کنند. بحث زباله گردی غمی ست جانفرسا و نبود فحص علمی دردی ست دلگزاتر. 
درس را رها و مشق شان، نمردن از گرسنگی و چه بسا تشنگی ست. 
منوچهریم! بر گل تَر عندلیب، گنج فریدون زده است/
لشکر چین در بهار، خیمه به هامون زده است…
جوانان مستعد و تحصیل کرده، دکترایش در صف بیکاران و کارشناس و ارشدش، در صنف آژانس داران. گاه باسیم و گاه، بی‌سیم. با احترام به این قشر زحمتکش، زده‌اند به سیم آخر. باز همان داستان دوستان نبود کار و کارخانه و برنامه در استانی که استاندارانش- بعضا- نام استان را به غلط تلفظ کرده و به اشتباه، استان دار شده اند. کاش قبای زرین استانداری بر قامتِ فرازمردی، قامت فراز شود که در قامت و قد قامت یک ایالت دار و استاندار برازنده باشد، نه کسانی که جامه‌ی دهداری هم به قد تفکری کوهتاهشان، افزون و به قامت اندیشه‌شان بلند است. 
من رودکی ام! بوی جوی مولیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی…
رودم بشار و کبگیان و خیرآباد و زهره و مارون و خرسان و سرودم، دنا، تامر، نیر (نور)، کوه سیاه، زرآورد گل، خائیز، سیوک و قلم است. رودم، رودَ کی است که نه بوی جوی مولیان را می‌فهمد و نه یاد یار مهربان را می‌شناسد. رودکی که در دنیای دود و دروغ و بی‌فروغ بیکاری، اعتیاد، طلاق، خودکشی، نخبه کشی، کودک کار، بی‌هویتی، فرار از خانه، قرار در خیابان، دردهای بی‌درمان و آسیب‌های فراوان، غرق شده است و غرقاب:” رنگ همه خام و چنان پیچ و تاب/
منتظرم تا چه برآید زِ آب… “خیامم! خیام شهر و دیارم! شهری بی‌خیام. خیامی که می‌نالید ز چرخ و فلک و چنین دّر سفت: 
«امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم/
شایدای جان نرسیدیم به فردای دگر…“
خیام نشابوری اگر زنده بودید و می‌دیدید، امشب را نیز غنیمت نمی‌شمردید وقتی که اداره‌ها مأمورند و معذور تا بهایی بستانند و بهانه ای. اگر می‌دیدید برخورد برخی از کارمندان اداره‌ها با مردم و به قول ناصواب، ارباب رجوع را. برو فردا بیا! … پس فردا بیا! … و سرگردانی ارباب رجوع. نه لبخندی، نه تکریمی و نه تعزیزی! برخورد خشک و خالی از احساس و وظیفه. گویا کارمند محترم یادش رفته است که کار مَند است و به ازای حقوقی که می‌ستاند موظف است به ارایه خدمت به ارباب رجوع. 
خیامم و” می‌نه ز بهر تنگدستی نخورم/ یا از غم رسوایی و مستی نخورم / من می‌ز برای خوشدلی می‌خوردم/ اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم “کنون نه تو هستی و نه من و نه ما، پس چه هست که بر دلم بنشیند و برایش بنوشم. نوشت باد حکیمِ نیشابور که در کهگیلویه و بویراحمد، بی‌تدبیری به سوگ تدبیر نشسته است. 
عطارم! نه در هفت شهر عشق، نه در منطق طیران و نه در نیشابور؛ بل در بلادِ شاهپور. هفت شهر عشق را گشتی و ما هنوز اندر خم یک کوچه– یا به قول ما بویراحمدی ها، کیچه‌ای – ایم. کیچه‌های شهر یاسوج- مرکز استان- شرمنده‌ی مردم قدرشناس و نامطالبه‌گری ست که رأی به کسانی دادند که در انتخاب شهردار شهر، گویا دچار آلزایمر تاریخی هستند. چه زود قول‌شان فول و رأیشان برگشت: اگر به منشور تعهد التفات و به اساسنامه‌ی شورای شهر توجه نمایند؛ شاید قدمی در قدمگاه توسعه برداشته شود. در غیر این صورت بدرقم قافیه‌ی تعهد را خواهند باخت: 
پایتخت طبیعت ایران زمین گریان است و شهروندان نالان؛ لکن چه باک، که: 
« عِندَ الِامتحان یُکرمُ ألمَرة أویُهان= با امتحان مرد گرامی یا خوار می‌شود!» 
–” گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار/
کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست… “من فردوسی ام! در فردوس یاسوج و فردوسی کهگیلویه و بویراحمد. گنج دل به روضه‌ی رضوان نمی‌دهیم. این سامان به مُلک سلیمان نمی‌دهیم. 
من مشیری ام! فریدونم، فرشته‌ام به داد و دهش. در دهشِ جان و مال و فال و خان و مان، برای وطن کوتاهی نکرده و نخواهیم کرد. در مکتب امام حسین” علیه السلام “دلم بحر است و جانم گوهر. دلم فدای وطن و جانم در هوای ایرانم، گر ز سر و تن. 
خاقانی ام! خاقان‌ها و خانقاه‌ها به تاریخ پیوسته است. خوانده‌ام و دیده ام. دود آهم، دودش، بداندیشان را سیاه‌تر از حَبشه خواهد کرد و شعله‌ی آتش زیر خاکسترم، که زهره‌ی زهرای من است؛ زندگی بدسگالان را به بُرازه‌ی آتش خواهد کشید. 
من پروینم! پروین در سپهر سخن و همعهد با خاقانی، به یاد سهراب، نیما، شاملو، قیصر، ابتهاج، شهریار، فروغ، عشقی، ایرج، عبید و طاهره و سایر ستارگان درخشان آسمان ادبیات ایران، شعرهایم، شعری شیرین شکر یرای دیار و یارم و مهرم، حرف‌هایی قافیه دار از دردها و عروضی از داشته‌ها و نداشته ها، شادی‌ها و سورها، غم و سوگ ها، بودها و نبودهای مردمانم است. حُسن مقطع:” الصّبوح‌ای دل که جان خواهم افشاند/
دست مستی بر جهان خواهم افشاند“
«خاقانی» 

سروش درست
یاسوج دڸآرا
۳۱تیرگان ۱۴۰۰خ.
نام شما

آدرس ايميل شما

Romania
جانا سخن از زبان ما می گویی...
دیری است این کاروان بی ساربان بر مدار هیچ و پوچ لگام میزند...
Iran, Islamic Republic of
نوش نگاه مهربانتان!
درود
Iran, Islamic Republic of
عالی . هزاران درود
کیا
Iran, Islamic Republic of
درود بر شرفتـ
نوش چشمان زیبایت!
Iran, Islamic Republic of
درود بر شرفتـ

ناقابل بود در تقابل با مردم بزرگ استانم

نوش چشمان زیبایت!
دشت روم
Iran, Islamic Republic of
چه زیبا گفتی بهترین حرفها رو زدی
کاش همین متن و مسولین می خوندند
همیشه موفق باشی دوست عزیز....
یاسوج
Iran, Islamic Republic of
سلام اگر این نماینده محترم این حرفها رو در مجلس می خوند عالی بود
Iran, Islamic Republic of
نمایندگان محترم استان چنانچه لطف کنند این مطلب را در مجلس به گوش نمایندگان و ملت ایران برسانند، خیلی اثرگذاره .

آرزوی صحت، عزت و سرفرازی برای حضرتعالی و خانواده معزز دارم.
برقرار باشید!
یاسوج
Iran, Islamic Republic of
سلام اگر این نماینده محترم این حرفها رو در مجلس می خوند عالی بود
بازار داغ گمانه‌زنی‌ها درباره کابینه

بازار داغ گمانه‌زنی‌ها درباره کابینه

به زودی دولت سیدابراهیم رییسی کلید پاستور را از حسن روحانی تحویل می‌گیرد و چندی بعد هم ...
سرنوشت نهاد اجماع‌ساز چه می‌شود؟

سرنوشت نهاد اجماع‌ساز چه می‌شود؟

تکلیف نهاد اجماع‌ساز اصلاح‌طلبان که برای انتخابات ریاست‌جمهوری 1400 تشکیل شده بود، وضعیتی ...
نگران تکرار تجربه ترامپ؛ تضمین می‌خواهد

نگران تکرار تجربه ترامپ؛ تضمین می‌خواهد

گزاره‌هایی که نشان می‌دهد در بازگشت به برجام سیاسی‌کاری صورت می‌گیرد و راستِ سیاسی عزمش ...