کد QR مطلبدریافت لینک صفحه با کد QR

به قلم عبدالکریم برزگر

مروری بر خاطرات دهه شصت تا هفتاد

25 آبان 1400 ساعت 21:10

ما مهر مادر را وقتی که نان میداد آموختیم و محبت مادری را از مادر اکرم یاد گرفتیم .آنجا که اکرم سه روز بیمار بود و مادر با تمام توان از او مراقبت میکرد .و از همان آش و کشکی که برای اکرم درست کرده بود تا خوب شود آموختیم که چگونه حرف (ش)و(ک) را بر لوح سفید کاغذ نقش بزنیم .


ما مهر مادر را وقتی که نان میداد آموختیم و محبت مادری را از مادر اکرم یاد گرفتیم .آنجا که اکرم سه روز بیمار بود و مادر با تمام توان از او مراقبت میکرد .و از همان آش و کشکی که برای اکرم درست کرده بود تا خوب شود آموختیم که چگونه حرف (ش)و(ک) را بر لوح سفید کاغذ نقش بزنیم .
در همسایگی اکرم ، کوکب خانم مهمان نواز و پاکیزه ای نیز بود که همه شیفته مهمان نوازیهایش بودند چرا که همیشه سطل شیر را در جای خنک نگه میداشت.
آنجا که خواندیم “آن مرد در باران آمد ” باران را هرگز فراموش نکردیم چرا که باران کتاب کبری را خیس کرد و او وقتی کتابش را که از گزند باد و باران در امان نمانده بود در حیاط پیدا کرد و تصمیم گرفت دختر منظمی باشد .
ما مسئولیت پذیری را از حسنک آموختیم آنجا که درس حسنک کجایی را خواندیم و دانستیم که حسنک مسئولیت نگهداری از حیوانات را بر عهده داشت و بخوبی از عهده این مسئولیت برآمد.
انگار همین دیروز بود که برای امتحان باید از اون ورقه هایی که بالاش آبی بود می گرفتیم برای مدرسه
میز و نیمکت های چوبی و میخ دار کی یادشه؟
زیر میز سه تا جای کیف بود. یادته وقت امتحان ،یکی باید میرفت زیر میز و ورقه اش را رو نیمکت می گذاشت.
(میرم به مامانت میگم)یکی از ترسناک ترین جمله های دوران ما بود.
انگار همین دیروز بود که برای رفتن سر کلاس،تو حیاط صف می بستیم و هر کلاسی که صفش مرتبتر بود اول بداخل کلاس میرفت و به صفهای دیگر جوری نگاه میکرد که انگار قهرمان جام جهانی شده
انگار همین دیروز بود که مچ دستمان را گاز می گرفتیم بعد با خودکار بیک ،روی جای گازمون ساعت می کشیدیم.
انگار همین دیروز بود که سکه زیر کاغذ می گذاشتیم و با مداد روی کاغذ را سیاه میکردیم تا عکس سکه روی کاغذ چاپ شود.
دلم برای کودکی تنگ شده برای روزهایی که باور ساده ای داشتیم و همه آدمها را دوست میداشتیم .
دلم برای کودکی تنگ شده ؛روزهایی که تمام حسرتم از دنیا،نوشتن با خودکار بود و تمام دغدغه زندگیم شکستن نوک مدادم.
امروز درس اخر این کتاب را خواندیم اکنون می توانیم بخوانیم و بنویسیم و می توانیم خیلی از کارهایی را که آرزو یش را داشتیم انجام دهیم اما دیگر نمیتوانیم برگردیم به کودکی …!!!
کفشهای کودکی برایمان کوچک شده ؛
کاش میشد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم


خبرنگار/ صابر عظیمی


کد مطلب: 441327

آدرس مطلب :
https://www.kebnanews.ir/news/441327/مروری-خاطرات-دهه-شصت-هفتاد

کبنانیوز
  https://www.kebnanews.ir

1