پایگاه خبری کبنا نیوز 16 آذر 1397 ساعت 13:44 http://www.kebnanews.ir/news/405150/دلنوشته-هم-کلاس-شهید-دهراب-پور-مانده-ام-یک-زمان-غبارآلود -------------------------------------------------- علی انصاری اصل عنوان : دلنوشته ای هم‌کلاس شهید شهید دهراب پور؛ من مانده‌ام و یک زمان غبارآلود علی انصاری اصل -------------------------------------------------- کبوتر بهشتی‌ام! می دانم در مقام محمود و در تماشاخانه‌ی عشق در محضر یار بی همتا، عطر ملاقات می‌بویی و طواف دلدار می‌کنی، اما ما واماندگان خسته‌ی این دیار، امیدوار به دعاهایت هستیم. فراموشمان مفرما! متن : دکتر علی انصاری اصل (زرین کلاه)، پزشک متخصص بیماریهای داخلی ساکن شهر شیراز دلنوشته ای پر از مفهوم و از ته دل خطاب به دوست و همکلاسی قدیمی اش شهید عین الله دهراب پور به رشته تحریر درآورده است. این دلنوشته در کتابی تحت عنوان چشمان بیدار که شامل زندگی داستانی این شهید معظم می باشد نیز آورده شده است. 16 آذر و روز دانشجو بهانه ای بود تا این دلنوشته زیبا و پر معنی در اختیار ما و دیگران قرار گیرد تا تلنگری باشد برایمان، اینکه کجا بودیم، کجا ایستاده ایم و کجا در حال حرکتیم؟! عین الله عزیز، دوست شهیدم! نمی دانم از آن روزی که دیگر خودم را در آینه ی چشمانت ندیدم تا اکنون که در مقابل تو نشسته و درددل می کنم، چند روز و هفته و ماه و سال بر من بیچاره گذشته است. نمی خواهم مثل روزهای دبستانی ام تقویم را بردارم، روزها و هفته ها را جمع کنم و مدت ایام فراق با تو را محاسبه کنم. می دانم همه ی ثانیه هایش، لحظه های سختی است. سینه ام سنگینی می کند. چشمان بارانی ام درست نمی بینند. بغضی در گلو راه سخن را بر من بسته است. با وجود گذشت سال هایی دراز که تو به آرمان خویش رسیده ای و من وامانده در حسرت انتظار مانده ام، گویی ساعاتی بیش نیست که رفته ای و من هنوز در انتظار آمدنت هستم. گویی اکنون مغرب فرا رسیده، باید دست در دست هم به نماز برویم، انگار الان تو حاضری و مسجد در انتظار دعا و مناجات و گریه های بی صدا و اشک های پنهانی توست. من می دانم کتاب نیز چشمان بیدار تو را دوست می داشت. سحر نیز نماز تو را دوست می داشت و در انتظار آمدنت می ماند. می دانم مهر و سجاده و تسبیح هم با تو دوست بودند و انتظارت را می کشیدند. می دانم دانشگاه نیز بی صبرانه انتظارت را می کشید. هم رزم شهیدم! می خواهم جواب نامه ای را بنویسم که سال ها پیش و قبل از پرواز آخرینت برایم نوشتی، اما آسمان چشم من و رایانه ام خیس دلتنگی هاست. به جای اکسیژن هوا، خاطرات خیس روزهای جوانی و دوستی راه گلویم را گرفته. گویی همین دیروز بود که در کنار هم در کلاس درس بودیم و از حال و احوال یکدیگر می پرسیدیم... تو از کجا آمده ای، من اهل کجا هستم. چه شکوه آمیز خاطره ها که من دارم! مغربگاهان، بی صبرانه وضو می گرفتیم، دوش به دوش، دست در دست، با شتاب هر چه تمام به سوی مسجد می رفتیم. شمارش نفس هامان برابر، قدم هامان یکسان و صدای تپش قلبمان هم یکی می شد. هماره از جبهه می گفتی و امامش. از دنیا می گفتی و بی وفایی هایش. از شهادت می گفتی و شهیدان خدایی اش. یادت هست آن روزهای شیرین دوستی و برادری و یکرنگی را عین الله؟ روزهایی که تنها ایثار بود و عشق بود و صفا. هیچ کس من نبود. همه ما بودیم. هیچ کس خود را بر دیگری ترجیح نمی داد. همه خدا را می دیدند. خدا همه جا بود و همه جا خدا بود و جبهه بود. همه جا خون بود و شهادت. همه جا راستی بود و انصاف و صداقت. همه جا دعا بود و مناجات. عشق بود و معرفت. یادت هست همه صف می کشیدند برای ملاقات با خدا؟! همه کوله پشتی ها آماده و کفش ها پوشیده و قرآن ها بر سر. سلاحشان ایمان بود و دارایی شان یک دل پاک. تیرهاشان ناله های خدا خدا بود و آرزوهاشان زیارت کربلا؟! دوست شهیدم! یادم هست در ماه میهمانی خدا، در جمع عاشقان تنها تو بودی که وضوی خون ساختی و در شوق دیدار معشوق، با لهیب آتش خمپاره ی دشمن در خاک عشق غلتیدی و این اولین جراحت عاشقی ات بود. دست خدا تو را به بیمارستانی در شهر شهیدان اصفهان برد و این وامانده از قافله ی یاران، اندوهگین از بخت خویش بر بالین آن تن مجروح حاضر شده، شنیدم که می گفتی: "این تن خاکی در مقابل محبت و لطف خدا چیز با مقداری نیست، باید از این خانه تنگ بیرون جست..." یادم هست که می گفتی: "دل به دریا سپرده تا خدا خواهم رفت و سپس سرود عشق سر دادی: حیلت رها کن عاشقان دیوانه شو دیوانه شو / اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو. باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی / گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو...". دوست شهید من! پهن دشت خوزستان و کوهستان های حاج عمران تو را خوب می شناسند. گرمای جنوب و هوای برفی و یخ زده غرب نیز با ناله های تو آشنایند. از همکلاسی و همشهری گرفته تا رزمندگان و فرشته ها، همه تو را به یاد دارند، مسجد و محراب هم، نماز و قنوت و سجده هایت را خوب می فهمند، اما نمی دانم در این دهکده ی مانده به جا و رنگ باخته ی امروز چرا این چنین غریبی برادر! از آن روزی که رفتی و جشن عاشقی ها تمام شد، چه بسیار که به کربلا نرفته، سوی دیگری رفتند و تعلق به جای دیگری گرفتند. بعضی آن قدر به وادی سیاست دل بستند که فراموششان شد امام چه فرمودند و چه خواستند. بعضی به زر و زیور دنیا آن قدر دل دادند که یاران یکدل را به فریبا اشاره ای فراموش کردند! بعضی در این آب گل آلود، آن قدر درهم و دینار و دلار به چنگ زدند و فاصله ها زیاد شد که: